من و سرو باهوش (1)

بعد از اومدنم به اینجا  وکیلم به همسرخان سابق معتادالدوله زنگید که خانم سر به زیرتون میخوان پانصد تا سکه اصل زمستان زندانی رو به شما هدیه کنن و در مقابل فقط یه امضا از شما می خوان و دیگر هیچ... معتادالدوله هم بعد از کلی کشمکش و تلاش بیهوده واسه برگردوندن بنده به اون زندگی نکبت پر از مواد و وافور و .... دیگه مجبور شدن که برن و امضا رو بدن... خوب من کلا قبل ازدواج و بعدش کلا آدم خنگی بودم.... یعنی قبل ازدواج هیچ پسری دستم رو نگرفته بود و خونواده ام منو به عنوان یک عفیفه کادو پیچ شده نیگه داشته بودن واسه یه معتاد خان. البته نه اینکه بدونن که معتاده ها نه.... ولی خوب شاید اگه اینقدر عفیفه نبودم همون بار اول که باهاش خوابیدم می فهمیدم که انتر خانوم این وسط یه چیزایی داره کج می زنه.... 

خلاصه بعد از طلاق هم آدم های زیادی نیومدند تو زندگیم... یعنی دوست نداشتم ...این به این معنی نیستش که زیبا نبودم و کسی بنده رو نمی پسندیداااا... وگرنه از شما چه پنهون که یک زیبایی رو دیگه اقلکا داریم ... حالا این زیبایی چطور تو این طوفانهای زندگی حفظ شده نمی دونم ... شاید چون کلم زیاد می خورم... آخه میگن کلم اکسیر جوانی داره... خلاصه دو سه نفری اومدن تو زندگیمو  رفتن ... یعنی رفتوندمشون... 

یه آقای عزیزی بودن تو همین دانشکده ما که کلی هم مغز بودن...حالا ما روزهای اول که همدیگه رو می دیدیم با همدیگه اینگلیش بلغور می کردیم.... بعدها بنده فهمیدم که ایشون نه تنها به بلاد ما تعلق دارن که بلکه ایالتشون هم همون ایالت ما هستش و شهرهای باباهامون یه فاصله صد کیلومتری بیشتر از همدیگه فاصله ندارن... همین مساله باعث شد که من ازین آدم فاصله بگیرم... دیگه بعضی وقتها اون هم خیلی کم می رفتیم با همدیگه تو کافه دانشکده قهوه می خوردیم و درباره روابطمون با هم صحبت می کردیم.... مثلا من می گفتم که من همیشه آرزوی مرد چارشونه داشتم و این آدمی هم که الان تو زندگیمه سر جمع سرشونه اش هفت سانت بشه یا نشه .... اون هم میگفت پس همین الان بهش اس ام اس بزن به علت سرشونه کمتر ازحد مجاز از ادامه سرویسدهی به شما معذوریم و ....هار هار هار می خندیدیم....(خاک بر سر من که آبرو واسه خودم نذاشته بودم و همه چی رو بهش می گفتم....) یا اون هم از دختری که الان باهاش بود تعریف می کردش که اصلا اینو درک نمیکنه و این اصلا واسه اینکه تنها نباشه رفته و با اون دوست شده و این حرفها...و من هم می گفتم که حالا صبر کن شاید نکات مثبت هم داشته باشه این دختر (این طرز تفکر احمقانه من ناشی از توسری خور بودن و صبر ایوب فراوان داشتن بنده هستش...وگرنه اصولا صبر کردن درست نیست ... چون صبر یعنی عادت کردن... ) ....

و خلاصه روزهامون همینطوری می گشت و ما روزبه روز بیشتر می رفتیم کافه دانشکده و قهوه می خوردیم. دیگه اینقدر زیاد قهوه می خوردیم که بنده کلا قهوه ای شده بودم... خلاصه یه روز بنده حساب کردم و دیدم که الان شش ماه هستش که هیچ مذکری حتی دست بنده رو هم نگرفته و کلا پاک پاکم... اون روز باز قهوه خوردنمون گرفته بودش و سرو باهوش به بنده اطلاع دادن که با دختره به هم زدن.... حالا چرا نیش من تا بنا گوش باز شده بود نمی دونم... تازه بهش گفتم که ازین موضوع خیلی هم خوشحالم که جدا شدین تعجب... یعنی سرو باهوش همینجوری یه نیگا بهم انداخت و من هم سرمو انداختم پایین ... خوب اصولا من نباید خوشحالی می کردم و طبق آداب و رسوم باید می گفتم که متاسفم ... اما نگفتم ... تازه با دستم هم که دهنم و فشار میدادم که معلوم نشه نیشم بازه ... اما این نیش لامصب تا آخر اون روز همینجوری تا پشت گردنم باز مونده بود...

ادامه دارد...

/ 2 نظر / 16 بازدید
50 درصد

شدیدا منتظر ادامه داستان هستیم[نیشخند] سال نو مبارک

عادله

وااااااااي پست بعدي خوندن داره[دست]