بی صبری یک صبور

دیشب همخونه ای با نامزد خانشون تشریف بردن که شام بخورن. من هم دعوت بودم اما ترجیحا به جای گوش دادن افاضات همخونه ای تو خونه موندم که کتاب بخونم و با خودم زمان بگذرونم. این روزها کلا تو خودم هستم و حوصله کسی رو هم ندارم. خلاصه نرفتم و نشستم و کمی کتاب خوندم... بعد کمی فیلم دیدم اما هیچ کدوم حالم رو خوب نکردش ... یهو یاد مادربزرگم افتادم... دخترش رو تو خونه پدر من از دست داده بودش اما مادربزرگم موند تو خونه ما و از ما مواظبت کردش... همیشه داشتش یه جای خونه مون رو جارو میکرد یا غذاهای مختلف درست میکردش... یا خیاطی میکرد و خلاصه همیشه مشغول بودش... گذشت و گذشت تا اینکه من کمی بزرگتر شدم... یه روز مادربزرگم خیلی خسته بود... بابام گفتش  : خانم جان شما چرا اینقدر خودتان رو خسته میکنین؟ این خونه کارگر داره و تازه به بچه ها بسپرین تا کارها رو خودشون انجام بدن... مادربزرگم گفت : داماد ... من واسه خودم دارم کار میکنم که دلم آروم بشه وگرنه طوفان دلم باعث میشه چشمام دریایی بشه ... این خاطره که یادم افتاد گفتم آستینها رو بالا بزنم و یه صفایی به یخچال خونه بدم....

اول فریزر رو باز کردم و وسایل رو بیرون گذاشتم . بعد طبقات پایین رو خالی کردم و گذاشتم موند تا کمی یخ یخچال باز بشه (یخچالم ازین یخچالهای قدیمیه... شما به بزرگی خودتون ببخشین ...) یه ساعتی گذشت و کم کم خودباخته صبور قصه ما صبرش رو از دست داد... چشمم افتاد به یک وسیله نوک تیز (مدیونین اگه فکر کنین که چاقو بودش ) در جایخی رو باز کردم... اولین ضربه.... یه تیکه یخ کوچیک جدا شد... دومین ضربه ... یه تیکه یخ متوسط جدا شد... داشتم تشویق میشدم...سومین ضربه و فسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس  بععععله ... گاز یخچالم خالی شدش.... حالا باید چه کار میکردم؟ آیا باید یه دیگ آبگوشت بار می ذاشتم تا گوشتها خراب نشن؟ آیا باید قورمه سبزی خیرات می کردم که سبزی های نازنینم رو نجات بدم؟ آیا باید تا صبح کتلت سرخ میکردم که گوشت چرخ کرده هام رو خلاص کنم؟ نه خییییر... باید مدیریت بحران میکردم... زنگ همسایه کناری رو زدم... خانم مسنی که با دخترش زندگی میکنه در رو باز کزد و نصف یخزده ها رو دادم بهش که بذاره تو جا یخی شون... نصف بقیه رو هم زدم زیر بغلم و بردم دادم به خدمتکار صابخونه که بذاره تو فریزر... تا خود صبح به خودم فحش دادم که آخه لامصب مامان بزرگ اگه کار میکرد با حوصله کار میکرد. خودباخته جان! تو که حوصله نداری آخه چرا خرابکاری به بار میاری.... 

آخر شب با خواهر دوم عزیزتر از جان شیرینم صحبت کردم و قضیه رو گفتم... واسه آروم کردن من ماجرای تمام بانوان و عفیفه های فامیل و در و همسایه رو توضیه داد که همگی حداقل یکبار این صدای فسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس رو تجربه کردن... و اینطور بود که این عزا گرفته کمی آروم گرفتش...

صبح بلند شدم و رفتم یه تعمیر کار پیدا کردم. اومد و یه لحیم کاری کرد و دوباره گاز تزریق کرد... رفتم دوش گرفتم و در یخچال رو باز کردم و این دفعه باز فسسسس .... لحیم نگرفته بودش... دوباره زنگیدم به اوستا که بیا حاجی.... دوباره اومد و تا الان که دارم می نویسم دخترکم لحیمش رو پس نزده.... به خدا حوصله حمل جنازه یخچال و خرید وسیله جدید رو ندارم.... انرژی بفرستین که این لحیم بمونه.... 

 

 

 

/ 6 نظر / 15 بازدید
مهریماه

خیلی صمیمی خودمانی مینویسی! لذت بردم.....

یلدا

سلام خودیافته عزیز! انشالله که حال یخچالت خوب بشه و با همون لحیم سالیان سال به خوبی و خوشی روزگار بگذرونه! فقط یادت باشه که دفعه دیگه جهت تسریع در امر یخچال تمیز کنی قابلمه رو پر آب کن، بجوشون، بذار داخل جایخی و درشو ببند و اینکارو چندبار تکرار کن و ..... بقیه ماجرا!!!!

بابک

یادم میاد هفت هشت سال قبل خواهر کوچیکه ما هم یه بار نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود زرنگ شده بود اینکارو کرد [نیشخند]. درست میشه خودباخته جان. مشکل خاصی نیست

مهدیس

انشالله درست میشه عزیزم[ماچ]

دلربا

درست میشه مهربون.پیش اومده دیگه.دخترک ماهم فس یخچالو در اورد وبابای دخترک هم توی گرمای واویلا ترتیب کولر را داد.تعویض موتور کولر هم بزنم به تخته یک میلیون خرج داره که از پسش بر نیومدیم واقا را گذاشیم گرما نوش جان کنه تا عبرتی باشه

صدف

بله كاركردن جلوي فكر كردنو ميگيره البته گاهي اوقات در حال كار كردن هم آدم بفكر فرو ميره . اگر دوست داشتيد به وبلاگ من سر بزنيد . sadafmkh.blogfa.com