بهترین دل درد

اینجا رو به نظم تاریخی نمی نویسم. حداقل دوست دارم اون چیزی که اون لحظه یادم میاد رو بنویسم. یعنی اگه نظم تاریخی رو رعایت نمی کنم ببخشین. سعی می کنم تلخ و شیرین رو با هم بنویسم. 

بچه که بودم خیلی دل درد می گرفتم . یعنی هر سه روز یکبار حداقل این دل درد با من بود. بابام خیلی منو دکتر بردش اما هیچ وقت علت دل دردها معلوم نشد. مامان مامانم (آبا ) هم که با ما زندگی می کردش مدام واسه ام با زنجبیل و عسل و زردچوبه مرهم دست می کردش و می گفت که عزیز دلم قلنج شده. خلاصه کابوس بچگی هام بود این دل درد...

یکبار هفت ساله بودم و کلاس اولی. زمون جنگ بود و مدارس پر از دانش آموز محصول اون سالها. تو هر کلاسی 45 نفر بودیم. زمستون بود و بخاری نفتی فقط تا یه متری خودش رو گرم می کردش. دل درد کم کم شروع شد. حالت استفراغ هم بهم دست داده بود. رنگ به روم نمونده بود که منو بردند دفتر مدرسه. معلممون به خانم مدیر گفتش که زنگ بزنین خونه شون بیان ببرندش. زنگ زدند و زدند اما هیچ کسی توی اون خونه با اونهمه جمعیت گوشی رو جواب ندادش.

اون موقع ها توی مدارس واکسیناسیون هم انجام می دادند. یک تخت مریض تو اتاق واکسیناسیون بود که منو خوابوندن اونجا و رفتن پی چای خوردن خودشون. سردم بود و داشتم گریه می کردم. از تخت اومدم پایین و در اتاق بهداشت رو یواش باز کردم. دیدم که یه چند تا خانمی واستادن و دارن درباره درس و معلم و این چیزها حرف می زنن. انگار بهم الهام شده بودش که اینجا یکی هست که می تونه کمکت کنه. خم شدم و صورت تک تک خانمها رو نیگا کردم. و دیدم یکی از این خانمها همسایه عمه خانم منه. بهش سلام کردم و گفتم که من دختر فلانی هستم . اگه می رین خونه خودتون می شه منو هم ببرین خونه عمه ام؟ اون هم رفت و کلی بد و بیراه به مدیرمون گفتش که این بچه رنگ به روش نیستش. حالا چون خونواده اش جواب تلفن نمی دن باید اینجوری درد بکشه؟دستم رو گرفت و کشون کشون با درد راه افتادم. تا زانوهام تو برف بود اما می دونستم که خونه عمه یعنی بهشت برین. به زور اون راه رو رفتم .

این عمه جون بنده یک زن خیلی خوش اخلاق و خوش قلب بودش.اون موقع ها حدود 65 سال رو داشتش. همیشه در خونه اش باز بود از بس که خونه پر رفت و آمد بود. کنیز و خدمی داشتند واسه خودشون. عمه دختر اول آنا از شوهر اولش بود. آنا این دختر رو داشتش که همسر اولش فوت می کنه و بعد هم توسط دده جان ما شکار می شه. عمه رو  دده ما  بزرگ می کنه و همین که 12 سالش می شه پسر عموی عمه میاد و دستش رو می گیره و می رن خونه بخت. با اینکه ناتنی بودش اما ما رو خیلی دوست داشتش عمه جانم. جونش واسه بچه های داداشش که ما باشیم در میرفتش.

خانم همسایه در همیشه باز عمه رو هل داد و رفتیم تو. عمه تا منو دید گفتش "تویی الهی من فدات بشم " . نمی دونم چرا کمی چشماش خیس بود اما انگار منتظرم بودش. گفتم عمه دلم درد می کرد از این همسایه تون خواستم منو بیاره خونه شما. عمه هم منو بردش تو اتاق نشیمن شون. عمه کلا آدم با حالی بودش . با اینکه خونه شون بخاری بودش اما همیشه  پاییز تا خود بهار یه کرسی هم می ذاشتش و خودش و همسر نازنینش و نوه ها جمع می شدن دور کرسی. بعد نه اینکه فکر بکنین کرسی برقی بودش نه خییییی...ر کرسی همیشه کرسی ذغالی بودش. یه مجمعه مسی رو توش رو پر ذغال می کردن و می ذاشتن زیر کرسی. خلاصه شوهر عمه هم کمک کرد و منو خوابوندنم بغل کرسی. شوهر عمه ام گفتش سریع واسه دخترمون عسل بیارین با زنجبیل بخوره و بخوابه. "الهی من فدای مهربونی هاتون بشم". خلاصه شوهر عمه پیرم یه قصه هم واسه ام تعریف کرد و تو اون گرمای شیرین کرسی و نگاههای مهربون اهل خونه خوابیدم. ...

 

نمی دونم چند ساعت خوابیده بودم که صدای داداشم رو شنیدم که می گفتش "پاشو بریم ماشین آوردم". عمه دوید و رفتش یه کیسه پر گردو و بادوم و لواشک آورد گذاشت تو کیفم. دل دردم خوب شده بود. اصلا مگه می شد با اون کرسی ذغالی دل درد آدم خوب نشه بین اونهمه آدم با صفا.....  تشکر کردیم و سوار ماشین بابام شدیم.

اومدم خونه به خواهرام گفتم بابا کجایین کلی زنگ زدیم.  آبا , آنا, باجی, شماها... کسی نبود تو خونه.... خواهرم گفتش که اون روز صبح خبر اومده که برادرزاده آبا (پسر دایی مامانم) شهید شده. همه رفته بودن اونجا. اون شب دیگه آبام نیومد خونه ما. خونه خودشون مونده بودش. آخه بعد فوت مادرم آبا همیشه خونه ما بود و ازمون مواظبت می کرد. آبام رو خیلی دوست داشتم و وقتی اون نبودش خودم رو بی پناه حس می کردم. تازه فهمیدم که عمه چرا چشاش خیس بوده. قربونش برم لابد اولش فکر کرده بودش که چون همه می رن مجلس ختم واسه همین منو بردن خونه عمه بذارن . 

 

حالا همه اون آدم ها رفتن و جاشون فقط یه خاطره مونده. همین دو ماه پیش تو این بلاد غربت دوباره دل درد گرفته بودم. بعد سالها دل درد لعنتی اومد سراغم. داشتم دور از جون عین سگ عو عو می کردم اما هیچ کس نبود که به دادم برسه. بلند شدم کمی نعنای خشک رو با زنجبیل جوشوندم و خوردم. کم کم گرمم شد. خزیدم زیر لحاف و خاطرات بهترین دل دردم رو مرور کردم. دلم سوخت واسه عمه جونم و شوهرش که آخر عمری پسر لاابالی شون دار و ندار شون رو به باد داد. از اون همه ثروت و خدم و حشم هیچ چیز نموندش به جز عجز و ناتوانی. اما یه چیزی یادم هستش که تا آخرین لحظه لبخند از لبانشون محو نشد. 

الان هم اگه امکانش رو داشتین برای یکبار هم که شده کرسی( با تخفیف برقی هم قبوله نیشخند ) رو امتحان کنین. باور کنین مهربونی و صمیمت بیشتری حس خواهین کرد. خلاصه از ما گفتن بود . انجام بدین بلکه فرجی شد ....  

/ 2 نظر / 21 بازدید
سین

عزیزم چقدر این پست قشنگ بود چقدر یاد بچگیم کردم و چقدر دلم گرفت نوشتی توی غربت درد کشیدی مواظب خودت باش

زحل

باخوندن این متن از ته دل گریستم ..عزیزم شما برای کدوم شهر هستید ؟؟چون ما یزدی ها به مامان بزرگ میگیم ابا خیلی دوستت دارم