در مذمت ترس

امسال تابستون مهمون ویلای برادرم تو شمال بودم. تقریبا همه اعضای خونواده دور هم بودیم. از هر دری صحبتی میشد و سعی میکردیم که ساعات خوب و خوشی رو بگذرونیم. در بین صحبتها و خاطره ها یه جایی برادرم گفتش: " تو زندگی از هیچ چی نباید ترسید. حتی مرگ ... به قول صمد بهرنگ هر موقع هم که مردیم, مردیم دیگر ... به درک که مردیم... " البته این قضیه مصداق زندگی خود برادرم هم هستش و به جزچند تا استثنا میشه گفتش که آدم نترسی هستش. آخرش هم رو به جمع کردش و گفتش که : "بابامون وصیت کرده که هیچ وقت از هیچ چیزی نترسیم" . راستش این حرف برادرم رو بارها و بارها شنیده بودم اما این دفعه خیلی به فکر رفتم.... واقعا کجاها ترسیدم؟ ... اگه نمی ترسیدم شاید الان زندگیم خیلی بهتر بودش .... و یا نمیدونم حداقل اینو می دونم که نباید میترسیدم.

سکانس اول:

سال سه لیسانس بودم...صبح زود پا شدم و درسی رو که فوت آب بودم رو خواستم مرور کنم. یه لحظه تلفن زنگ زد. یه پسری بودش که تازه با هم آشنا  شده بودیم و این تازه یعنی یه هفته. اون موقعها فوق لیسانس میخوندش. گفتش که “بیا خونه من… قارچ سرخ کردم بزنیم به رگ...” …..  یعنییییی...یا ....به خودم گفتم " بابا! یعنی من اینقدر سخیف شدم که واسه خوردن قارچ پا شم برم خونه پسر الدنگگگگگگ؟" اینو گفتم و شروع کردم به ملامت کردن خودم ... یعنی همه الان درباره من این فکر رو میکنن ... یعنی من یه دختر هرجایی شدم.... خلاصه هر چی بد و بیراه بود نثار جون خودم کردم....تا عصر هم چیزی نخوندم... عصری کمی خوندم و اعصابم باز خراب بودش.... فردا رفتم امتحان... از در که رفتم تو چند نفر اومدن و ازم سئوال پرسیدن ... هول کرده بودم... به خودم دروغ گفتم... من راستش از امتحان ترسیده بودم و قضیه روز قبل رو بهونه کردم و نرفتم امتحان بدم... تمام بچه هایی که حتی امید به پاس کردن نداشتن رفتن و امتحانشون رو دادن... هنوز پانزده دقیقه نگذشته بود که دیدم بچه ها دارن از امتحان در میان.... چشمام چهار تا شده بودش ... گفتم چرا اینقدر زود اومدین؟ گفتن که استاد اومد سر جلسه و گفتش که دارم میرم کانادا... سر همین هم  چند تا تعریف ساده داده بود...یعنی دنیا پیش چشمم تیره و تار شد.... از اون همه فرمول هیچ چی نپرسیده بود و فقط چند تا تعریف ساده.... بله من شکست خورده اون میدون بودم... من از ترس خودم شکست خورده بودم....

 

سکانس دوم:

 

زندگی خوابگاهی تو بلاد غربت خیلی سخت بودش (چهار سال پیش)... تصمیم گرفتم که خونه بگیرم و مجبور شدم با یه دختر ایرونی هم خونه بشم. این دختر که اصلا رفتار اجتماعی اش صفر بودش,  کلا پدر منو درآورده بود اما من از ترس اینکه نکنه کسی دیگه رو بتونم پیدا کنم که همخونه ای  من بشه مجبور شدم که این موجود زشت و وقیح رو یک سال تموم با مذکرات جانبی شون تحمل کنم... درست یه هفته بعد ازینکه بیرونش کردم همخونه قبلیم که معرف حضورتون هستش اومد و خوش اومد. دو سال با همخونه قبلی زندگی کردم و واقعا خیلی روزهای خوبی بودن...باز هم به این نتیجه میرسم که ایکاش از بیرون کردن اون موجود زشت و وقیح اونقدر نمیترسیدم...ترسم باعث شده بود که یه سال و نیم تموم به یه موجود زشت و وقیح خدمت کنم و باهاش مدارا کنم....

 

باز هم ترس و ترس و ترس....

 

امروز اما داشتم تو پروژه یه فرمولی رو کار میکردم و ترس رو الحق والانصاف کنار گذاشتم. پیشرفتم چشمگیر بودش.... شب به این فکر میکردم که چه جوری این ترسهای وجودم رو باید از بین ببرم؟ ترسهایی که مدام بهم ضربه میزنن.... ترسهایی که بیخودی اند... راستی از چیزی می ترسین؟ ... شده ترستون مانع پیشرفتتون بشه؟ خواهش میکنم برام بنویسین. می خوام دراینباره بیشتر بخونم و با شما هم  در میون بذارم ...

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
مهدیس

من به جز سوسک و مارمولک و عنکبوت از همه ی جانوارا و حیوانات می ترسم در حد مرگ هم می ترسم و این موضوع باعث شده خیلی اوقا نتونم برم تو حیاطمون چون گربه رد میشه[خجالت]خیلی هم سر این موضوع سر به سرم میذارن ولی برای من مهم نیست چون به هر حال هرکسی از یه چیزی می ترسه. از شنا کردن و آب هم می ترسیدم که خوشبختانه خواهرک کمی شنا یادم داد و ترسم خیلی کمتر شده.وخوب این ترس از غرق شدن باعث شده که تو 27 سالگی هنوز شنا بلد نباشم با اینکه خیلی دوست دارم. دیگه از چیزی نمی ترسم و کلأ هم معروفم به کل شق بودن و دلیر بودن چون از خیلی چیزایی که بقیه می ترسن من نمی ترسم!

نیکا

من خود آدم ترسوئم!! نمی دونم کتاب «نیمه تاریک وجود» را خووندین یا نه... اگه نه که توصیه میکنم حتما بخوونین... من با خووندن این کتاب فهمیدم که علت تموم ناکامی هام ترس بوده... مخصوصا ترس از قضاوت شدن، اینکه دیگران به شکست هام بخندند...در یک کلام من آدم ترسوییم... و از وقتی اینو قبول کردم خیلی بهتر شدم... دارم کم کم جوری میشم که برام اصلا مهم نباشه که کی چه فکری میکنه مثلا شدیدا از قرار گرفتن در یک جمع به عنوان سوژه اصلی می ترسیدم الان بهتر شدم اما نه کاملا خوب... از طرد شدن که فوبیا داشتم!!! اما الان اصلا برام مهم نیست و از این لحاظ خیلی خوب شدم، یه بار که آدم بر خلافش عمل کنه کم کم حالش خیلی بهتر میشه

یلدا

خودیافته جان موضوعی که درموردش نوشتی خیلی جالب بود! منو که همیشه احساس میکردم سر نترسی دارم به فکر واداشت ووووووووو ..........تازه متوجه شدم چقدررررر ترس دارم من!!! بزرگترین ترس من، ترس از "طلاق" بوده که ای ی ی ی ی دارم غلبه میکنم بهش ولی بیشتر که دقت میکنم میبینم در جز به جز و مرحله به مرحله زندگی تک تکمون ترس حالا کم یا زیاد وجود داره! هر روز !!!!!!! مرسی این مطلبو نوشتی! ذهنم بازتر شد انگار و به عنوان یه دشمن، بیشتر احساسش کردم!! باااااااااااید به جنگش برم!!! قوی باشم خییییییییلی قوی تر از الان!

مولود

چه حرف خوبي زدي كه از ترست شكست خوردي.... واقعا خيلي از ماها از ترسمون هست كه شكست ميخوريم