تغییر در گذر زمان

جایی که توش زندگی میکنم هوای معتدلی داره ولی زمستوناش سرده و مجبور به استفاده از سیستم گرمایشی هستیم. این روزها که برف اومده منو بیشتر یاد دوران کودکی ام میندازه. خوب اون زمونها از بخاری نفتی استفاده می کردیم. یادمه که بخاری یه جداره خارجی به شکل مکعب مستطیل داشتش و تو فضای داخلیش  هم یه جداره استوانه ای بود و نفت میومد توش. نفت هم داخل یه محفظه ای بودش که هر چهار ساعت و یا بیشتر یکی از بچه ها به نوبت می رفتن و نفت رو از حیاط از تو بشکه میریختن تو یه ظرف پلاستیکی قرمز و میاوردن داخل خونه و میریختن تو بخاری. این قسمت کار همیشه توام با دعوا بودش چون هوای بیرون واقعا سرد بود و حتی خرس قطبی هم شاید دوست نداشتش که بره تو اون هوا بیرون از غارش ... چه برسه به بچه های بابای من... البته که بنده از امر مبارک نفت آوردن معاف بودم چون پنج شش سالم بیشتر نبودش .... مادر مادرم (آبای نازنینم) مدام در حال تدارک حلوا بودش . میگفت هر فصلی یه اقتضایی داره و زمستون باید غذای گرمی بخورین که قوی باشین و گرم باشه بدنتون. حلوا رو با شیره انگور میپخت و همیشه رو بخاری یه دیگ حلوا داشتیم. زمستونها همیشه ناهار آبگوشت بودش و در کنارش ترشی . همه دور هم تو اطاق نشیمن بودیم و من هم جای ثابتم کنج بخاری بودش. هر کسی یه گوشه ای کز میکرد و درس میخوندش. شبها هم مینشستیم پای صحبت های مامان بزرگها. با همون داستانهای عامیانه بهمون یاد میدادن که باید قوی باشیم و نباید تو زندگی تسلیم دیو ترس بشیم. یا بهمون یاد میدادن که باید دنبال روزی حلال بود و باید تلاش کرد و زحمت کشید و خلاصه پیروز نهایی اون داستانها کسی بود که زحمت کش بود . (یادم باشه درین رابطه باز بنویسم....) یکی دیگه از کارهایی هم مامان بزرگم میکردش این بود که کلاف میگرفتش و میداد به خانوم همسایه تا واسه همه بچه ها لباس گرم ببافه. کت و بلوز و شلوار و جوراب... آخه مامان بزرگم معتقد بودش که لباسهای پشمی مغازه ها به درد عمه فروشنده ها میخوره .... خلاصه تو پاییز و زمستون همه چی از غذا و خوراک گرفته تا پوشاکمون تغییر میکردش. ... 

سالها گذشت و اومدم تهران. تو کل یازده سالی که تهران بودم هیچ وقت یادم نمیاد که تو خونه لباس گرم بپوشم. رادیاتور رو باز میکردم و میذاشتم رو درجه آخر و بعدش هم با تیشرت و شلوارک تو خونه میگشتم و اصلا زمستون رو حس نمیکردم. دیگه غذای تابستون و زمستون هیچ فرقی واسم نداشتش و کلا همه چی روبراه !!!!! به نظر میرسید . تا اینکه چرخ روزگار چرخید و پامون افتاد به بلاد غربت....

اینجا که اومدم هزینه گاز دیگه سرسام آور شد و کم کم به  فکر افتادم. به هم خونه ای گفتم که باید یه فکر اساسی بکنیم . اصولا آدمی هستم که تو هر شرایطی به دنبال راه حل هستم . خوب این هم باید یه راه حلی داشته باشه. با هم خونه ای رفتیم و لباس گرم تو خونه ای  خریدیم. یعنی سعی کردیم حضور زمستان رو بپذیریم و به جای اینکه با رادیاتور خودمون رو گرم کنیم ، خودمون رو با لباس گرم کردیم. منوی غذایی رو هم تغییر دادیم . و کلی تو هزینه گازمون صرفه جویی کردیم ... این تغییر رو خیلی پسندیدم البته نه به خاطر فقط صرفه جویی بلکه به علت انعطاف در پذیرش واقعیت زمستان . با هم خونه ای داشتم صحبت میکردم و ازینکه باید گاهی رفتارهای غلطمون رو به خودمون گوشزد کنیم و اونها رو هم جبران کنیم. مثلا من تو ایران خیلی به صبحونه و یا چای سبز اهمیت نمیدادم اما از وقتی اومدم اینجا و عادت غذایی اینجا رو دیدم ، کلا یه صبحونه کامل با کلی سبزیجات رو نوش جان میکنم. 

همه اینها رو گفتم اما  قصدم این بود که به خودمون یادآوری کنم که گاهی زندگی با یه تغییر کوچیک رو خودمون و یا محیط اطرافمون راحت تر و جذاب تر میشه. اگه سالیان سال یه رفتاری رو داریم انجام میدیم ، این به معنی درست بودن اون رفتار نیستش و شاید وقت اون رسیده که تغییرش بدیم و انعطاف پذیر باشیم. چیزی که به  ما تو مدرسه و دانشگاه یاد داده نشده. چیزی که تو خونواده هامون کمتر میبینیم. انعطاف به معنی سر خم کردن در برابر مشکلات نیست. به نطرم انعطاف به معنی پذیرفتن یک واقعیت و بعدش چاره جویی برای مقابله با اون هستش. همه کشورهای دنیا تو یه برهه زمانی دچار فقر شدند ... قبول دارم که شرایط بحرانی گاها زاییده افکار غلط بالادستی ها هستش اما ما هم باید زندگی بکنیم. مثلا یکی از اعضای فامیلمون چند روز پیش واسه پسرش تولد نگرفته بود و کلی هم با همسرش دعوا کرده بود که شرایط اقتصادی ما چرا اینقدر خرابه؟ دامنه دعوا بالا گرفته بودش و کل فامیل با خبر شده بودن. .... میدونم که اون خانوم سه سال پیش یه اجاق گاز ایتالیایی با خودشون جهیزیه بردن ....خوب عزیز من خود ایتالیایی ها ازین اجاق گاز تو خونه شون ندارن.... بگذریم.....معتقد نیستم که خیلی آسونه ... اما   ... اما به نظرتون پخت یه کیک کوچیک تو همون فر خیلی کار سختیه؟ به خدا نیست. ... یا اون چرخ خیاطی که با خودت جهیزیه بردی.... یه لباس  می دوختی واسه بچه ویا یه کلاه میبافتی و کادوی بچه میدادی...(خوب به جای اینکه بشینیم و وقتمون رو بیخود صرف صحبت با خانم باجیمون بکنیم) .... بعدش هم با همسرت مینشستین و شمع فوت میکردین و تو شرایط صمیمی تری واسه حل مشکلات تصمیم میگرفتین.... باور کنیم که بچه هامون هم از ما یاد میگیرن که چطور شاد زندگی کنن.... 

شاید وقتش رسیده که تغییر رو از خودمون شروع کنیم و به آیندگان هم یاد بدیم ....

/ 5 نظر / 8 بازدید
زهرا

سلام متن جالبی بود خوشم اومد اگه دوس داشتی به کلبه منم ی سری بزن

صحرا

عزیزم منم باهات موافقم ما هم زمستونای سختی رو گذروندیم کلا روزگار سختی رو گذروندیم برای همین الان ابدیده تر هستیم اما بچه هامون اینطور نیستن وطاقت هیچ گونه سختی روندارن خدا به داد سلهای اینده برسه

بیتا

این صحرا که کامنت گذاشته خواهر منه ها!!!! خودباخته جون ماهم همون دوران رو داشتیم بخاریهای نفتی...سرمای زیاد...ولی روزگارخوبی بود بجاش واقعا دلامون گرم بود به بودن باهم دلت همیشه گرم از محبت خواهرعزیزم....بجای منم از برف لذت ببر پارسال که مااومدیم برف نبود میبوسمت[ماچ]

مهدیس

حرفتون درسته.منم چند سالیه که فهمیدم خارجی ها بیشتر سعی می کنن تو خونه شون لباس گرم بپوشن تا اینکه کمتر پول گاز بدن سعی می کنم زمستونا تو خونه لباس گرم تری بپوشم که بخاری و تا ته زیاد نکنیم با اینکه خداروشکر مشکل مالی هم نداریم ولی خوب صرفه جویی که بد نیست تازه باید به فکر هموطنامونم باشیم که ممکنه با کمبود گاز مواجه بشن.

عادله

[تایید]