کتاب

از بچگی علاقه زیادی به کتاب خوندن داشتم. قبل از دبستان هم خوندن و نوشتن یاد گرفته بودم. خوره کتاب بودم. سال سوم دبستان بودم که کتاب اولدوز صمد بهرنگ رو واسه ام خریدن. تابستون بود و هوای گرم. اون کتاب همه اش باهام بود. تو باغ بابا یا تو حیاط خونه یا تو ماشین... خلاصه اولدوز شده بود جزئی از وجودم. البته چون مامانم هم فوت شده بود همیشه منتظر یه زن بابای خبیث هم مثل زن بابای اولدوز بودم. رسیده بودم به اونجای داستان که بابای اولدوز یه سگ بزرگ میاره خونه. خوب من هم با اون دامنه وسیع تفکر همه اون داستان رو تو خونه خودمون پیاده سازی می کردم. همه اش یه ترسی از یه سگ بزرگ خیالی داشتم. 

اون شب بابام که اومد خونه سفره رو انداختیم. آشپزخونه ما گوشه حیاط بود و اون شب هم لامپش سوخته بود. سر سفره بابام نمکدون خواست. خوب بعععععلهههههه اینها دیگه همه وظایف ته تاقاری بود. پا شدم و بدو بدو رفتم آشپزخونه . تاریک بود و می ترسیدم. همه اش منتظر بودم که سگ بابای اولدوز بپره روم. خلاصه نمکدون رو پیدا کردم و اومدم سمت اتاق نشیمن. پرت کردم نمکدون رو وسط سفره اما نمی دونم چی شد که نمکدون تبدیل به قوطی کبریت شده بود.....   خلاصه  اون شب یه دعوای اساسی راه افتاد که تو چرا اینقدر حواس پرتی چرا دقت نمیکنی و چرا و چرا....

کم کم پاییز شد. اون کتاب داشت واسه بار پنجم توسط بنده دوره می شد. خواهرم از این موضوع خیلی عصبانی بودش. تمام برنامه هام رو بر اساس کتابم پیاده سازی می کردم. از مدرسه که بر می گشتم سریع مشقهامو به حالت معلو الحالی می نوشتم که سریع برم سراغ کتابم. البته چون درسم خوب بود زیاد نمی تونستن اعتراض کنن. 

اون روز هوا خیلی سرد بود و خواهرم نق می زد که پاشو کمد رو مرتب  کن. من هم داشتم با اولدوز و عروسکها می رقصیدم ..... یهو خواهرم پرید و کتاب رو قاپید از دستم. پنجره رو وا کرد و پرتش کرد تو باغچه. گفتش اگه دست به کتاب بزنی اونقدر می زنمت که سیاه بشی. فردای اون روز مریش شدم و تا چند روز خوابیدم. بعدها هرچقدر دنبال کتاب گشتم اثری ازش نبود. 

عید شده بود و کم کم برفها داشتن آب می شدن. نشسته بودم تو خونه و باغچه رو دید می زدم. یهو یه چیزی وسط برفها توجه ام رو جلب کرد. با دقت نگاه کردم. آرههه.... کتابم بود. تازه یادم افتاد که چه بلایی به سرش اومده بود. رفتم حیاط و پریدم وسط باغچه. درش آوردم. هنوز سالم بودش. واسه اینکه دیگه بلایی به سرش نیاد تمیزش کردم و گذاشتمش توی کمد. به کسی هم نگفتم. 

 

هنوز هم دارمش. خیلی واسه ام ارزشمنده اون کتاب. واقعا با یه قلم عالی نوشته شده....

/ 4 نظر / 9 بازدید
آلما

منم خیلی این کتاب رو دوست داشتم و همینطور بقیه کتابهای صمد بهرنگ رو... هنوز هم دارمشون و گاهی میخونم باورت میشه؟

یلدا

سلام. امروزآرشیوتو خوندم و کلی حال کردم. نقاط مشترک هم داریم با هم در سرنوشت ازدواجمون! البته از نظرت تو وبلاگ آلا جان متوجه شدم! بهرحال امیدوارم خیییییییییییییییییییییییلی موفق و سرزنده باشی!

یلدا

خودیافتۀ عزیز (خودیافته بیشتر بهت میاد تا خودباخته!) نکنه انتظار داری از همون اول نظرباران بشی و نمینویسی؟!!! یا فرصت نداری یا...........؟ بهرحال نوشته هاتو دوست داریم و حسااااااااااااااااااااااابی منتظریم! بنوییییییییییییییییییییییس!

عادله

الهيييييييييييي ...... آفرين كه كتاب تو نگه داشتي[گل]