وقتی که دیگر حرفی برای گفتن ندارم ....

سکانس اول :

یه دختر نوزده ساله بودم و سال اول دانشگاه. شوق زیادی واسه رفتن به دانشگامون نداشتم چون از جایی که انتظارش رو داشتم قبول نشده بودم. روزها پشت هم می گذشتن و بچه ها بیشتر با هم آشنا می شدن. کم کم اخت گرفتم به اون حیاط و کلاسها ... و کم کم به خودم اومدم که باید یه دوستایی اینجا پیدا کنم... یه دختری بودش که همیشه ردیف  عقب من می نشست و چادری هم بود. بدون هیچ گونه آرایش و پیرایشی. دختر آرومی بود و بعد از چند بار ورانداز کردنش گفتم که با این دختر من می تونم این چهار سال دانشگاه رو پشت سر بذارم. کم کم بیشتر با هم معاشرت می کردیم. اسمش نسرین بود و از یه خونواده فوق مذهبی. حالا چرا باهاش دوست شدم رو نمی دونم چون به هیچ عنوان افکارمون با هم نمی خوند اما باز هم خوب با هم کنار میومدیم. یه روز بهش کمی از زندگیم گفتم و اون هم گفتش که دو سال پیش تومور مغزی مادرش رو ازش گرفته و الان با برادر و خواهر کوچیکش و پدر و خانوم پدرش زندگی میکنه. کمی بیشتر که صمیمی شدیم گفتش که زیاد به خونه پدرش نمیره و بیشتر با مادر مادرش روزها رو میگذرونه و برادر بزرگترش هم همینطور. همیشه نگران خواهر کوچیکترش بود ... یه روز بهم گفتش که نامزد داره و از خودش شانزده سال بزرگتره. یه آقای دکتر که فامیل خودشون بود. بهم گفتش که بینشون یه صیغه محرمیتی خونده شده وقتی که نسرین شانزده ساله بوده و گذاشتن تمام مراسم و عقد بمونه واسه زمونی که نسرین دانشگاه قبول بشه. آقای دکتر تازه از آمریکا برگشته بود و نسرین کمی از من باهاش صحبت کرده بود. یک دکتر تمام عیار که با سن نه چندان زیادش زبانزد خاص و عام بود. مطبش همیشه پر بود و صد البته در اون مطب برای همه اعم از پولدار و بی پول باز بود. مدام به نسرین گوشزد میکرد که خودباخته رو دعوت کن خونه مون و با هم اینجا درس بخونین چون ممکنه اون خونه خواهرش راحت نباشه.... ماشینش رو میذاشت که باهاش کارهامون رو راه بندازیم. تا اینکه گذشت و گذشت ...من ازدواج نا موفقی کردم و بعد هم ترک دیار کردم. ... همیشه به یادش بودم و گاهی بهش زنگ میزدم. آخرین بار سه سال پیش بود که واسه سه روز رفتم ایران. بهش زنگ زدم و گفتش که قراره دختر دومش هفته دیگه به دنیا بیاد....خیلی خوشحال بودم که دوستم  زندگیش خوب داره پیش میره....

سکانس دوم : 

حدود سه هفته پیش تهران بودم و بهش زنگ زدم که می خوام بیام و ببینمت. صدای نسرین همون نسرین چند سال پیش بود. گفتم ماه رمضون هستش و نمی خوام مزاحم ساعت استراحت دکتر هم بشم. گفتم یه وقتی رو تعیین کن که دکتر خونه نباشه و راحت باشیم... کمی ساکت شد و گفتش که خودباخته تو چند وقت ایران نبودی و از بعضی چیزها خبر نداری .... دلم ریخت... بدترین احتمالم این بود که طلاق گرفتن... اما نه... صدای دوستم لرزید... گفتش "محمدم رفت خودباخته"... دستهام شروع کردن به لرزیدن... به زور جلوی صدام رو گرفتم... نمیفهمیدم و فقط گریه میکردم. خواهرم اومد و گوشی رو ازم گرفت. گفتم آدرس خونه رو بگیر همین حالا میرم پیشش.... 

سکانس سوم:

 

تو همون خونه ای بودم که با نسرین تموم وسایلش رو خریده بودیم ....یه دختر هفت ساله روبه روم بودش و لبخند میزد... نمی تونستم جلوی اشکهام رو بگیرم اما سعی میکردم که باز هم جلوی دخترش خیلی ناراحت نباشم... گفت که درست سه روز بعد اینکه دختر کوچیکه به دنیا اومده محمد احساس سنگینی میکنه تو سرش و بعد نصف شب نسرین رو بیدار میکنه که بریم بیمارستان و فرداش قدرت تکلمش رو از دست داده و پس فرداش بیناییش رو و .... گفت و گفت... تومور مغزی باز هم عزیزترین عزیزش رو ازش گرفته بود...گفت که تو کل مراسم چشمش به در بوده که شاید من با خبر بشم و بیام تا نسرینم سرش رو بذاره رو شونه هام و گریه کنه.... دوستم .... نسرین من سالها پیر شده بود... از چشماش خجالت می کشیدم ... از اینکه ازش خبر نگرفته بودم خجل بودم.... از دختر کوچیکش پرسیدم ... گفت که تو اطاق خوابیده.... خواستم که برم ببینمش... از جلوی اطاق خواب نسرین و محمد که خواستم رد بشم چشمم افتاد به تخت نسرینم.... که حالا یه تخت یه نفره بود.... بنا به توصیه روانپزشک تخت عوض شده بود... همون تخت دو نفره ای که من واسه شون انتخاب کرده بودم... همونی که کلی خندیده بودیم موقع خریدنش... نمی فهمیدم که چه کار میکنم ... همونجا رفتم تو اطاقش و آروم سرم رو گذاشتم رو تخت و گریه کردم... دلم بدجور گرفته بودش.... هر کاری میکردم که بلند شم نمی تونستم...سرم رو که بلند کردم دیدم دختر هفت ساله واستاده و نگام میکنه.... بلند شدم و رفتنم اطاق دختر کوچیکه... یه فرشته .... هدیه ای که خدا داده بود تا دوستم راحتتر بتونه درد دوری رو تحمل کنه... دخترک بیدار شده بود و داشت به غریبه ای که تو خونه شون بود نیگاه میکردش....

تا خود سحر دخترک (کوچیکه ) از بغلم بیرون نرفت و مدام به مامانش میگفت : مامااااان : حاله از حارج اومده هههههه  ؟  منم میخندیدم و میگفتم آره و تازه میخوام که شما رو هم ببرم با خودم.... یک آن چشمم افتاد به دختر هفت ساله... یه شوقی تو چشماش بود.... یه برقی .... یه امیدی... یه نوری....

(به علت مسائل امنیتی تمامی اسامی مستعار می باشند)

/ 5 نظر / 20 بازدید
دلی

سلام .خوبی مهربون.؟چه سرنوشت تلخی.لعنت به سرطان .طفلی نسرین طفلی دو دخترکش .طفلی خودباخته .تسلیت میگم .جدی میخوای اونا ببری خارج؟برق چشای دخترک وامیدی که در دل کوچکش جوونه زد..

بیتا

هرروز منتظر کامنتت بودم که بگی اومدی ایران ومن میبینمت شایدهم قسمت نبوده باهم یه قهوه بخوریم...زندگیه دیگه..خداروشکرکه دوستت بهرحال امکاناتی برای بزرگ کردن بچه هاداره وجوونه ومیتونه زندگیشون رو سروسامون بده...

مهدیس

چقدر خوبه با خودت ببریشون. خوشحالم بازم مینویسی

مانیا (مالزی نشین)

سلام. من امروز صبح از لیست وبلاگای آپدیت شده وبلاگتون رو دیدم. نمیدونم چرا همینطوری باز گذاشته بودمش. یه کشش خاص انگار توی نوشته هاش برا من بود... الان این پُست رو خوندم. با این که نه شما رو میشناسم، نه دوستتون و نه میزان دوستی و اینا رو، ولی یه طورایی خودم رو جای شما حس کردم... دلم هُری ریخت... خیلی دلم گرفت برا نسرین... خدا صبر بده بهش...

عادله

[ناراحت]