تقلا

این یک ماه آخر همه اش به درس گذشت و امتحان ... کلی خوندم اما نتیجه خیلی بد شد و کلا دمغ شدم. این چند وفت که کلا حوصله نداشتم و این امتحان آخر هم مزید بر علت شد. راستش من ازدواج کردم که یه همپا داشته باشم واسه ادامه زندگیم. سرو با هوش واسه من کیس مناسبی بود و ما از خیلی نظرها به هم میومدیم و کلی هم وقتی که با هم بودیم بهمون خوش میگذشت. اما دست روزگار اونو برد یه کشور دیگه و من هم جای دیگه.... قرار بود که بعد ازدواجمون من برم پیشش اما کارهای ویزام کلی طول کشید. و حتی چون یه بار ریجکت گرفتم الان هم خیلی امید ندارم که بتونم برم پیشش. ظاهرا من خیلی درباره آدمها خوش بین فکر میکنم و نمی دونم مثلا چرا فکر کردم که حتی اگه کار ویزام جور نشه هم اون بعد از اتمام درسش میاد پیش من تا واسه یه جای دیگه اقدام کنیم. راستش رشته دوتاییمون هم جوری هستش که همه جا واسه مون کار هستش.

اما گویا قضیه این طور که من فکر میکنم نیستش.... امروز از امتحان برگشتم و با مامان سرو باهوش صحبت میکردم ... کلا ازینکه مسائل بین من و سرو باهوش جایی به جز بین خودمون مطرح بشه خوشم نمیاد و این حق طبیعی من هستش.... اما از لحظه ای که مامانش گفت که پسرم داره اینجوری اذیت میشه و .... سردرد گرفتم .... 

حالا سناریوی قبل رو داشته باشین : دیروز بعد از دوازده ساعت درس خوندن اومدم خونه و دست و رومو شستم که با سرو با هوش تو اینترنت صحبت کنیم. کلا از وقتی که رفته (یعنی حدودا دو سال) برنامه هام در طول روز جوری می چینم که حتما یه ساعتی رو با سرو باهوش صحبت کنم. تازه این وسط یه اختلاف ساعت هم هستش که مسلما باعث میشه که من دیرتر بخوابم. در تمام مدت این دو سال حتی روزهایی که خیلی اتفاقات ناگوار واسه ام افتاده بودش هم با انرژی مضاعف رفتم پای اینترنت و اجازه ندادم که سرو باهوش احساس بدی پیدا کنه ... همیشه با روی خندون و همیشه شاد ولو اینکه شاد نبودم..... با صدای بلند و با هیجان اتفاقات روز رو واسش تعریف میکردم و از هر دری سخنی که سرو باهوش خوشحال بشه... هر مشکلی که پیدا میشد بهش امید میدادم و سعی میکردم که ذهنش به هیچ چیزی ولو مشکلات خودمون مشغول نشه و کارش رو درست انجام بده...اگه میدونستم که مثلا فردا امتحان داره کلا دیگه بهش استرس وارد نمیکردم و کلی هم بهش امیدواری میدادم که مطمئنا بهترین نمره رو میگیره و حواسم بهش بودش...حالا امروز امتحان داشتم و دیروز هم سروباهوش اومد اینترنت....کمی حرف زدیم و یهو گفتش که تو چطور نبود من رو تحمل میکنی .... گفتش که مسائل ج.ن.س.ی خیلی اذیتش میکنه و مونده که این مشکل رو چطور حل بکنه... دعوا نکردیم و گفتم که خوب آدمها با ترجیحاشون زندگی میکنن و من تو رو ترجیح دادم و حالا هم سعی میکنم که از عهده مشکلات دور بودن و .... بر بیام. (بغضم رو قورت دادم)

فقط خواستم بگم که زمونهایی که اون امتحان داره من خون بالا بیارم اون خون رو قورت میدم اما دم نمیزنم که با روحیه خوب بره سراغ درس و مشقش ... اما سهم من چی شد این وسط.... 

برمیگردم به سالها پیش.... یه روز به بابام گفتم که بابا داداشم منو بیخودی کلی دعوا کرد و ناراحتم کردش و من به کمکش احتیاج داشتم اما گذاشت و از خونه رفتش و من دست خالی موندم با کلی کار.... بابام هم برگشت و بهم گفتش که دخترم این یادت باشه که تنها کسایی که  آدم رو به خاطر خودش دوست دارن پدر و مادر هستن و تو نباید حتی از خواهر و برادر هم انتظار کمک داشته باشی... و اضافه کرد که هر چقدر انتظارت از دور و بری ها کمتر باشه اونوقت راحت تر زندگی میکنی....معنی حرفهای بابام الان واسم واضحتر میشه.... درسته و پدر راست میگفتش.... حتی از نردیکترین فرد به خودت هم نباید انتظار خوبی داشته باشی ....

این جملات رو که مینویسم یهو بی اختیار بچه میشم... یه دختر توپولی با موهای گرد و پرپشت .... با صدای بلند میخنده و و تو باغ بدو بدو میکنه.... صدای خنده هام همه جا رو پر کرده.... و پدرم که با رفتنش تمام اون خاطره ها هم از بین رفتن و من موندم و ..... گاهی وفتها فکر میکنم که من زندگی نمیکنم ... من فقط تقلا میکنم...

/ 3 نظر / 7 بازدید
ناتالیا

سلام عزیزم شجره نامتو خوندم امیدوارم خوشبخت باشیو همیشه موفق وبت هم عالیه عیدتم مبارک[گل]

بیتا

عزیزدلم خب اخلاق ورفتار مردا باما فرق داره خیلی درگیر این بحث نشو سرفرصت وبدون جبهه گیری موضوع روباهاش مطرح کن سال نو برات پرباشه ازشادی

فامیم

حرف پدرتو زیادی قبول دارم.. شاید فرق ما این باشه که اینو از پدرت شنیدی اما من لمسش کردم موفق باشی (درضمن خیلی از آدمای زندگیمون اونی نیستن که باید باشن)