آرامش

دو روزه که خواهرم اومده پیشم. صبح میره بیرون و شب میادش. من هم واسه اش شام می ذارم. خونه ای که الان توش هستم طبقه آخر یه آپارتمان 6 طبقه هستش و کل محل می مونه زیر پامون. بارون هم که میادش با یه لیوان چای داغ کلی حال می کنم کنار پنجره. شهری که الان توش زندگی می کنم آب و هوای مرطوب داره . کلا خوش میگذره اینجا. این روزها کلا  آرومم. درس می خونم همه اش. با آرامش درس می خونم و لذت می برم. آخه خیلی وقته که کلمه آرامش رو زمزمه هم نکردم. من از این آرامش می ترسم. از اینکه یه روزی تموم بشه . اما نه . دیگه اجازه نمی دم هیچ چیزی این آرامش رو ازم بگیره. منتظرم دوستم بیاد خونه. آخه می گه کلا درس خوندن با تو حال می ده. یه دیگ آش سبزی کوهی هم پختم و بوش همه جا رو گرفته. گفتم اینجا هم بنویسم شاید فرجی شد و آرامشمون صدبرابرتر. خدایا ممنونم.  

/ 2 نظر / 14 بازدید
جوان

آرامش همراه همیشگی تان باشه[گل]

رضا

سلام آباجی برام خیلی جالبه با اینکه اگه شما 30 سالت باشه من 2 سال ازت کوچیکترم ولی بدجوری از نوع نوشتت خوشم ااومده کلا خیلی خودمونیه البته بگم من خیلی کم با دیگرون خودمونی می شم اینو از محتویات وبلاگم میتونی متوجه بشی وبلاگ جالبی داری به وبلاگ من همیه سیری بزن