دختر ساروی (اهل ساری)

تلفن که زنگ زد و اسمش را که دیدم فهمیدم که مادرش آمده است. دختر ساروی یکی از دوستان من در دیار غربت است و گاه و بیگاه که مادرش میآید مرا نیز میهمان سفره پر برکتشان میکنند. گفته بود که این روزها مادر میآید و دعوتت میکنیم که دور هم باشیم. دختر ساروی سالیان پیش پدرش را از دست داده و با دو برادر و مادر خود زندگی میکند اما سه سال پیش جهت ادامه تحصیل راهی دیار غربت میشود. دختری بسیار ساده , صمیمی و مهربان است. مادرش بانویی بسیار مودب و تمیز و مهمان نواز است. بانوی ساروی تنها خواسته اش خوشبختی فرزندانش میباشد و لیکن شواهد و قراین حکایت از چیز دیگری دارد. پسر سی ساله ای که کار کردن در مغازه مادر را عار میداند و پسر دیگری که تمام هزینه دانشگاهش را مادر می پردازد و اما دختر ساروی که هر روزش به اندازه یک کتاب اکابر حکایت دارد.... سالهای اولی که اینجا بود با یکی از مذکرهای دانشگاه (هموطن ) رابطه دوستی ریخت. مذکر پس از تحکیم دوستی (+18) با جیب خالی به خانه دختر ساروی میامد و میریخت و میخورد و .... و بعد هم به خانه خود میرفت...

بعد از یکسال دوستی و افاضاتی چون : من بدون تو میمیرم و تو عروس ...(یکی از اقوام ایرانی)ها هستی و تو تنها دختری هستی که من عاشقش بودم و هستم ... یکروز به دختر ساروی میگوید که من دچار عشق دیگری شده ام و شما اجازه بده من ببینم که کدامیک از شما را بیشتر دوست دارم...تعجب مذکر برای خودش حرمسرایی تدارک دیده بود و ما خبر نداشتیم .... 

مادر دختر همان روز با هزاران زحمت و آه و داد راهی بلاد کفر گردید تا دخترش را درین روزهای سخت تنها مگذارد... هر روز عصر مهمان خانه شان بودم و دلداری میدادیم دختر ساروی را که ولش کن و فراموشش کن و پسر بی عرضه ای بود و خلاصه هر چه بر طبق آداب و رسوم باید گفته میشد به دختر میگفتیم تا او را آرام نماییم. مادر اما ناراحت بود و غمی بزرگ در چشمانش... میگفت دختر را فرستادم که درس بخواند و حالا ببین با چه چیزهایی دارم سر و کله میزنم.... خلاصه روزهایی بود برای خودش.... یکروز بانوی ساروی زنگ زد و گفت آب دستت است بگذار و بیا که تمام زندگیم دارد نابود میشود و همین حالا دریچه میترالمان در حال ترکیدن است و .... بنده نیز آب که نه ولی مقاله مان را زمین گذاشته و به سمت خانه دختر ساروی روانه شدیم....

در زدیم و صدای مردانه ای گفت : افرمایین... شوماااا  ؟....تعجب  گفتم ببخشید با دختر ساروی کار داریم و دوباره همان صدا گفت : دخی .... بیا ببین این آبجی چی میخادش؟ داخل شدم و دیدم که بانوی ساروی نشسته و چای میخورد و بنده نیز بعد از تعارفات معمول نشستم.... آقا فرمودند : دخی جونم معرفی نمیکنین؟وقت تمام و دختر ساروی گفت : خودباخته جان !  ایشان دوست پسر جدید بنده هستند . تازه از آمریکا آمده اند و بعد از یکماه به ایران میروند. ... آقا حدودا چهل سال را داشت و دختر ساروی بیست و شش سال.... بنده با شناختی که از دختر ساروی داشتم تا ته قضیه را خواندم. فقط به جهت چزاندن مذکر قبلی بود که این آقا را علم کرده بود... 

از وجنات آقا این را بگویم که مدام برای دختر ساروی کادو میخرید و قربان صدقه اش میرفت و من و بانوی ساروی نیز حق اعتراض به این رابطه را نداشتیم. آقا در ایران زن و بچه داشتند و اما مدام میگفتند که ما در آستانه طلاق هستیم و این قضیه هیچ ربطی به رابطه ما و دختر ساروی ندارد.... دختر ساروی نیز دو پا را در یک کفش نموده بود که من می خواهم شوهر کنم.... آقا آنقدر پررو بودند که در روی ما و بانو ایستاده و میگفتند که ما با یکدیگر ازدواج خواهیم نمود و هیچ کس نیز جلودارمان نخواهد بود.... یکروز بانوی ساروی به آقا گفت که من دختری که بخواهم به شما بدهم ندارم و  آقا گفتند التماس نموده و دخترتان را به بنده پیشکش خواهید نمود.... و این قضیه ادامه پیدا نمود تا زمانیکه آقای شیاد به علل نا معلومی در ایران به زندان افتاد و ریشه های عشق در درون دختر ساروی خشکید.... اما دقیقا یک هفته بعد آقایی با روپوش پزشکی آمد و گفت که بنده خواستگار دختر ساروی هستم و اما او نیز بعد از یک هفته آشنایی با دختر ساروی و مسلما شام و (18+) دیگر رفتند و گردشان را هم شما اگر دیدید ما نیز دیدیم. هنوز لباس عزای این مورد آخری را از تن در نیاورده بودیم که آقای دیگری اینبار در کسوت شغل شریف بازیگری نعره کنان از در وارد شد که بنده در خواب دیده ام که از بلاد ساری زن ستانده ام... اما این آقا نیز بعد از دو هفته زدند به چاک و ما ماندیم و بانو و دختر ساروی و این داستان همچنان ادامه دارد ....

دیشب که مهمانشان بودم بسیار خوش گذشت اما سر سفره شام دختر ساروی گفت : " من همه آن پسرها را پیچاندم و این پیچاندن کلی حال میدهد" .... یک آن سرم را بلند کردم و گفتم :" در حال پیچاندن آنها خودت هم پیچیدی .  هیچ آچاری بدون پیچیدن به دور خودش  توانایی پیچاندن دیگران را ندارد."   و دعوا نمودیم اساسی.... گفتم: " کمی به چهره مادرت نگاه کن که در عرض یکسال چقدر پیر شده است .... خجالت هم چیز خوبی است.... همه آنها آمدند و خوردند و کردند و رفتند... به جای پیچاندن مذکرات  ,  کمی به امور چرخاندن چرخ روزگار فکر کنید و برای آینده تان برنامه ریزی کنید. بیست و هشت سالتان شده است و همچنان به شغل شریف پیچاندن و پیچیدن مشغول هستید که معلوم نیست حتی آچار هستید یا پیچ... "  در حین دعوا ناگهان سرم را برگرداندم و دیدم مادرشان آرام آرام اشک میریزند.... تمام کردم آن بحث را و چای دم نمودم برای خودمان... داشتیم چای میخوردیم با بانوی ساروی که دیدم دختر ساروی تند و تند دارد مسیج میزند و در تفکری عمیق فرو رفتیم که آیا در حال پیچیدن هستند یا در حال پیچاندن؟.......

/ 14 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل

دقیقا همین طوره وقتی تو اینجور مواقع داری میپیچونی همزمان خودت هم در حال پیچیدنی بدون اینکه بدانی

مهدیس

سلام عزیزم.دوست بیتا هستم.خوندم همه پستات رو به جز رمزیا.رمز و می تونی بدی؟لینکم شدین خیلی وقته البته

یلدا

خودباخته جان یه چیزی بنویس دیگه دلمون پکید!!!! کجایی پس!!! هر روز چند بار سر میزنم به وبلاگت و لعنت میفرستم به هر چی تلفنه!!!![زبان]

مهدیس

عزیزم ممنونم بابت رمز.خوندم.از قلمت خیلی لذت میبرم و خوب صد البته که بابت رنج هایی که کشیدی متاسفم ولی در عوض خودساخته ای

ساقی

[خنده] 90 درصد مشکلات مردم ایران فرهنگیه یکیش هم همین ازدواجه که دخترا بخاطرش گول هر کسی رو میخورن

مریم

عالی نوشتی واقعا نمیدونم این دوستیها بخاطر آشناییه یا بخاطر تنوع +18

فـــرشـــیــــد

شما مطمئین هستین که دوست ساروی شما در صحت و سلامت عقل و شعور قرار دارن !؟

مانیا (مالزی نشین)

امان از این افکار دخترکان و پیچمانشان!!!... خدا صبری عظیم به مامانش بده و آینده ای روشن و بدون پیچش به خودش...

صدف

تقصير دختره نيس مردا بي لياقتن .

عادله

يني عااااااااشقتمممممممممم