همخونه ای

هم خونه ای نیست و من تنهام. رفته تا خونواده محترمش رو راضی کنه که اجازه بدن با پسری که صد مرتبه از خود همخونه ای سرتره ازدواج کنه. حالا کاری نداریم ها ااا ولی واقعا که ... من اصلا نمی فهمم که چرا باید ازدواج بکنیم. نه اینکه فکر کنین چون خودم طلاق گرفتم و الان حسودیم میشه به خانمهایی که همسر دارن ویا به قول بعضی ها مرد بالا سرشونه. ... نه واللا ... چون من همون یکی رو هم اگه زور روزگار نبود که ازدواج نمی کردم. البته زور روزگار که هیچوقت به گرد پای خواهر بزرگم ویا دو تا داداش بزرگه (بعدها بیشتر درباره شون مینویسم) که نمی رسید.

این همخونه ای من الان یه ویزای ده ساله آمریکا داره تو پاسپورتش  و تازه شده بیست و شش سالش.... بهش می گم آخه عقل کل... آخه فسفرالمغز... آخه لامصب وردار اون لامصبتر از خودت رو (منظورم پاسپورتشه) و اون پولهایی که کلی داری رو برو یه چند تا مسافرت... برو یه چند تا مملکت ببین ...آدم ببین... برو تاریخ ببین ... برو فرهنگهای دیگه رو ببین ... ولی اون همه اش دلش می خواد مرد ببینهزبان حالا مرد ببین باشه ... اما اون میگه می خواد مرد رو بعد ازدواج باهاش ببینه... بهش می گم آخه احمق خانومی که رفتی آمریکا و بعد برگشتنت ازت پرسیدم چه کار کردی بهم جواب دادی که همش مواظب بودم گوشت خوک یا روغن خوک ویا مشروب تو غذاها نباشه... آخه دانشجوی دکترا !!! آخه مغز متفکر که سگ ب... تو گور اون آدمی که شماها رو اینطوری بار آورده... تو از اون مسافرت فقط همینو فهمیدی؟ فقط سیاهها رو دیدی و همین؟ دقت کنید که نمی خوام بگم که نیویورک رو حتما باید رفت و دید و یا اینکه ازون سرزمین تعریفی کرده باشم... بحث من سر این هستش که حتی آدم رو به برهوت هم که برذه باشن باید دیگه کمی به دور و برش نگاه کنه و چیزهای جدید ببینه ... حالا عطای یاد گرفتن چیزهای جدید رو به لقایش بخشیدیم.... فقط ببینه ....  ورداشته هر چی اراجیف ازینجا یاد گرفته رو رفته اجرا کرده و کلی خوشحاله که به ایمونش لطمه نخورده... بهش می گم عزیزم اومدیم و این پسر یه مشکلی داشت توی یه ارگان از بدنش... تو چرا می خوای این مدلی ازدواج کنی... برگشته میگه نههههه ... خودباخته جان ببییییین... اون مشکلات مال پسرهایی هستش که قبل ازدواج س..ک..س داشتن ... اما این تا به حال با کسی نخوابیده تعجب به نظرم یا این پسره دروغ میگه که خوب فاجعه هستش... یا هم که راست میگه که دیگه اصلا فوق فاجعه هستش... البته نطر ما به اولی نزدیکتره.... 

در هر حال این همخونه ای میخواد ازدواج کنه و بذاره من صبحها راحت از خواب بیدار بشم. مردم از بس که کوک کرد این ساعت رو ساعت پنج صبح.... بعد هفت بیدار میشه و میگه دیدی نمازم قضا شد.... برای خودم متاسفم که طی دو سال زندگی با این عفیفه فقط تونستم یادش بدم که پسره رو ببوسه که بلکه ببینه بوی سگ ... میده حضرت آقا  یا نه.... آقا داماد باید هر روز دعا کنه به جون بنده که اون بوسه های ناشیانه رو هم مدیون بنده هستن... 

/ 4 نظر / 8 بازدید
ساقی

[خنده] من برای اولین بار میام از رک بودنت خوشم میاد درسته بعضی ها تا اونور دنیا میرن اما انگار نه انگار من همیشه تعجب میکنم از آدمهایی که خیلی سفر رفتن اما دنیای خیلی کوچیکی دارن

آوا

خیلی قلمت برای بیان اتفاقات دوست دارم جالب بود

عادله

[قهقهه] ... يه دنيا سوال تو ذهنمه ولي نميپرسم ميگم شايد تو پستهاي بعدي جواب شو بگيرم ... [چشمک]