سهمیه نوش جونت سیمین جان 1

وقتی که هفت سالم بود دختر همسایه مون دوست و همکلاسی من بود و ما به هم میرفتیم کلاس اول. پدر و مادرش هردو معلم مدرسه مون بودن و به واسطه همین هم دوستم از احترام دوچندانی برخوردار بودش هم تو جمع معلمین و هم تو جمع دوستای خودمون. همه دوست داشتن که بهش نزدیکتر باشن و من هنوز هم نفهمیدم که دختر گنددماغ همسایه چرا اینقدر ارج و قرب داشتش؟ یعنی میفهمیدم چراها اما هضمش واسم سخت بودش.  راستش من تا اون موقع دوست صمیمی نداشتم اما همون کلاس اول که بودیم یه دوستی داشتم که اسمش سیمین بودش و تقریبا هم هردومون به نتیجه رسیده بودیم که از دختر همسایه خوشمون نمیادش...  یه روز معلممون صداش زد بیرون. سیمین رفت و بعدش هم کیفش جا موند تو کلاس . زنگ تفریح هم کسی پی اش رو نگرفت ... زنگ آخر هم کسی حواسش نبود و از بس که هوا سرد بود و برفی همه بچه ها چشماشون به بخاری بود تا به تخته و دور و برشون. زنگ آخر هم که همه بچه ها با جیغ و داد از کلاس رفتن بیرون تا سریع برسن به خونه هاشون. نیگا کردم و دیدم معلممون سرش رو کرده پشت کیفش و داره آرایش میکنه... خلاصه کیف سیمین رو هم ورداشتم و از مدرسه زدم بیرون. بابام اومده بود دنبالم و سوار ماشین شدم... بابام گفت که دختر همسایه هم مگه میاد که کیفش رو آوردی؟ گفتم نه باید بریم خونه سیمین امیری و کیفش رو بدیم. بابام گفتش که ببر بده دفتر... گفتم کسی نیستش الان همه رفتن... بابام هم گفتش باید به موقع میدادی و کیل دعوام کرد که چرا فس فس میکنی تا همه از مدرسه میان بیرون و چرا تو آخر از همه میایی و ... خلاصه گفتش که میدونی خونه شون کدوم سمته؟ گفتم بابا اون دختره رو میبینی که کاپشن قرمز تنشه؟ اون همسایه سیمینه. خلاصه رفتیم و از دختر همکلاسی آدرس گرفتیم. بابام مثل اینکه چیزی یادش بیاد گفتش که میرم و سر کوچه وای میایستم. زود پیاده میشی و میری کیف رو میدی به یه نفر دم در و میای... حالا بابام از کجا میدونست که کسی دم در هستش نمیدونم... رفتیم سر کوچه... کوچه خیلی شلوغ بود و کلی زن با چادر سیاه روونه همون کوچه بودن... از ماشین پیاده شدم و چند قدم رفتم ... زمین یخ بود و زمین خوردم... دوباره پاشدم ... رفتم سمت کوچه و از یه پسربچه پرسیدم : خونه سیمین کدومه؟ گفتش همونی که پرچم سیاه هستش رو سردرش... 

دو روز گذشت و روز بعدش سیمین اومد... طی یک مراسم ویژه از پدر شهیدش تشکر به جا آورده شد و بعد هم اون سال و زمستونش گذشت ... بهار بود ولی باز هم سرد و زنگ آخر.... همینکه زنگ خورد سریع وسایلم رو جمع کردم که برم ... اما مدادتراش و یا پاک کنم رو گم کرده بودم.... خم شدم که زیر میز رو ببینم و دیدم که زیر نیمکت و دقیقا جایی که سیمین نشسته خیس هستش و تا آخر قضیه رو خوندم ... نشسته بود و از جاش تکون نمیخورد.... از زیر نیمکت که بیرون اومدم دیگه به جز من و سیمین کسی تو کلاس نبودش... گفتم پاشو بریم من کیفم رو میچسبونم پشتت که کسی نبینه مانتوت خیسه... رفتیم دم در و باز بابام با اون هیبت عصبانیش همونجا تو ماشینش بود... گفتم سیمین پس مامانت کو یا برادرت؟ گفتش که قرار بوده امروز با دوستام برگردم و اما نمیخوام با اونها برم و مسخره ام میکنن... خلاصه چند لحظه بعدش بابام سیمین رو دم درشون پیاده کرد .... شب شده بود و نشسته بودم هم بخاری که در زدن و طبق معمول بچه کوچیکه که من بودم رفتم دم در ... برادر سیمین بود و با بابام کار داشتش .... اون شب فقط فهمیدم از حرفهاشون که بچه مریض احواله و میگن باید بره دکتر و اینها هم اصلا نمیدونن که کجا باید ببرنش و اومده که از پدرم شماره و آدرس پسرخاله دکتر بابا رو بگیره( شهرمون شهر خیلی بزرگی نبود و تقریبا همه همدیگه رو میشناختن) و سیمین رو ببرن تهران پیش دکتر.... برادر سیمین که حرف میزد بابام همینجور سرش رو چپ و راست میکرد و  ... بعد از یکی دو هفته سیمین دوباره اومد مدرسه...یادمه که حتی اون سال امتحانها رو هم نیومد و سال بعدش که اومد بچه ها پچ پچ میکردن که دیکته و ریاضی رو شهریور امتحان داده... با احدالناسی حرف نمیزد و همیشه ساکت بود... دختر همسایه  میگفتش که تو بیمارستان خوابوندنش ...


 

/ 0 نظر / 6 بازدید