خاطرات

تو یه وبلاگی خوندم که از قول یه نفر نوشته بود که آدمهای باهوش خاطرات بد رو زود فراموش میکنن. پس من یه احمق به تمام معنا  هستم . نه دیگه احمقم ... لابد چون از زمونی که یادم میاد تمام خاطرات بد رو تو این مغز بدبخت تلنبار کردم و هی واسه خودم بازخونی میکنم. من این حماقت رو نه الان که از بچگی دارم. مدام مرور خاطرات و مدام تکرار مکررات.... حالا چی عایدم میشه که فقط عصبانیت... صبحها که از خواب پا میشم لحاف و تشکم رو کتک میزنم و به زمین و زمون فحش ناموسی میدم .... بعد در تمام  مسیر تا مترو به خودم توهین میکنم و خلاصه این روند همچنان ادامه داره... البته چیز زیادی نمونده که سنکوب کنم چون چند روز پیش متوجه شدم که حتی ساده ترین فرمولهای ریاضی رو هم دیگه از یاد بردم و اما حتی بعد از خوندنشون هم دیگه متوجه نمیشم که چرا ایکس مولتیپلای ایگرگ میشود زد... خوب انتظار زیادی هم نمیتونم از خودم داشته باشم. ذهن من پر شده از سموم خطرناک... ذهن من هیچ وقت ریکاوری نشده... اصلا ذهن من دکمه دیلت نداره ... و این یعنی یک اشتباه ... این یعنی به هدر دادن جوونی .... این یعنی بعد از پنج سال میگم ایکاش نمیکردم.... این یعنی سکته ....

خوب من امسال اصلا عید نگرفتم و ازین به بعد هم نخواهم گرفت. یکی از دوستام (شما بگو خوش قلب خانوم) همسرش هندی تشریف دارن و چند روز پیش خانوم خوش قلب داشتش با من صحبت میکرد و از دست یه سری مراسم هندی  همسرش مینالید که اصرار داشته حتی تو ناف اروپا هم گل بماله به سرش و عود روشن کنه و ....  خوب من هم بهش گفتم که هر مراسمی تو خود اون کشور قابل فهم هستش و دور ازونجا به جا آوردن این مراسم  به نظرم خیلی مسخره میادش. واقعا هم مسخره هستش.. تصور کنین که یه نفر تو یه آپارتمان چهل متری از صبح عود روشن کنه و هی عوعو کنه و ... خوب عید ما هم تو غربت یه نمه اینور اونور ... چه فرقی داره مسخره مسخره هستش دیگه... عید وقتی عید هستش که ایران باشی و همه جا بوی گل و بلبل بده ... نه اینکه فرداش امتحان داشته باشی و تازه خبر هم بیاد که فلان مرز کشورت یه سرباز بیگناه کشته میشه و موندم که ملت کشورم با چه رویی به همدیگه میگن عیدت مبارک...به جایی میرسی که میگی من نه عید میخوام و نه خاطرات... 

همه اینها رو گفتم که بگم خاطرات دارن اذیتم میکنن و من هم ازشون فراری هستم. من حتی خاطرات خوب رو هم دوست ندارم چون به من یادوری میکنن که یه زمونی یه چیزایی تو زندگیم بوده و من الان اونها رو ندارم. اصلا اگه الانم خوب باشه دیگه چه احتیاجی به مرور خاطرات دارم. اما بیام سر اصل مطلب و اون هم خاطرات بد هستش ... خوب خانوم خودباخته عزیز شما که اصلا واسه چند تا تصویر زیبا از گذشته جا نداری تو اون مخت واسه چی اونهمه خاطرات بد و کینه رو انبار کردی اون تو؟ نیگر  داشتی که تو فرصت مناسب انتقام بگیری؟ چرا همه چیز رو به طبیعت واگذار نمیکنی و چرا اینقدر خودت رو عذاب میدی؟

میخوام ازینجا از همین سطری که دارم  مینویسم دوباره نو شدن رو تجربه کنم و میخوام تمام خاطرات به زباله دونی تاریخ بپیوندند. عید من هم روزی هستش که یدون مرور خاطرات بد گذشته باشه. عید بر شما مبارک .

/ 2 نظر / 22 بازدید
نیکا

آی گفتی!! امان از ذهن منفی باف خودم یکیشو دارم و می دونم چی میگی بیا بشین سر سه سوت از بهترین اتفاقات و گفتارها و خاطرات برات تراژدی ای سر هم میکنم سه روز گریه کنی... این منفی بودن دقیقا یه بیماریه... یه بیماری خطرناک که کاش یه درمانی داشت راستی چرا خود باخته؟!! واسه نو شدن کاش این اسمم عوض کنی... یه جوریه!

یلدا

خاطراتبد پررررررررررررررررررررررر........... زندگی کوتاهتر و باارزشتر از اینهاست