پختگی

گاهی شرمم میشه که بگم اما خواستم اینجا بنویسم که بلکه کمی سبک بشم. مساله ازین قراره که من هنوزم که هنوزه دلم میخواد که آبای نازنینم این دنیا بود و من سرم رو میذاشتم رو پاشو کمی میخوابیدم... یه خواب واقعی و عمیق و بعدش هم میمردم و میرفتم پیش خودش.... این مساله ای هستش که از دیروز منو به خودش مشغول کرده....

اینکه صبح روز تعطیل دو ساعت قبل همسرت از خواب پا شی و واسه نهار قورمه سبزی بذاری و صبح حالتون خوب باشه .... برین بیرون و موقع برگشتن تو مغزت به این فکر باشی که امروز که خونه هستیم و با همیم چقدر خوبه که یهو بی هیچ دلیلی وسایلش رو برداره و بگه که من حوصله ندارم میرم بیرون و واسه ناهار هم منتظرم نباش و .... تو بمونی و یه قابلمه و پیازهای حلقه حلقه و ماست خیارت.... بغض بگیردت که آخه این الان یعنی چی و گند زده بشه به روز تعطیلت.... خوب من اگه میدونستم که سروباهوش نمیخواد بمونه خونه، برنامه ام رو با دوستام میذاشتم و میرفتم بیرون با اونها... از دیروز دمغم... این دیگه نهایت خودخواهی هستش به خدا... آدم همه چیزی رو اینجا نمینویسه اما واقعا خودخواهی هم حدی داره....شاید هم من به اون حد پختگی نرسیدم.... شاید....

/ 1 نظر / 53 بازدید
لیلی و مجنون

عزیزم نمیدونم پخته شدی یا نه اما آدمی که جزقاله(در مورد املاش اطمینان ندارم) شده باشه یه همچین موقعیتی واسش سخته. باهاش حرف بزن بعضی وقتا یه مرد نمیدونه با کارش داره دل یه زنو میشکنه و فکر میکنه کارش عادیه وفکر میکنه که اگه خانمش ناراحت باشه حتما بهش میگه خب پس ناراحت نیست که چیزی نگفته. من تازه با وبلاگت آشنا شدم قلمت رو میدوستم با اجازه لینکت کردم اگه دوست داشتی به منم یه سر بزن خوشحال میشم