آموزش بدون الفبا

بهاری که گذشت روزهای پر تلاطمی واسه من بودش. باید هرچه سریعتر درسهام رو تموم میکردم که برم پیش سرو با هوش عزیزم. صبح تا عصر یا کتابخونه بودم و یا خونه دوستم داشتیم درس میخوندیم. تا اینکه آقای برادر دومی تماس گرفتن که ما میاییم واسه یه هفته مسافرت به شهر محل اقامت شما. صد البته که هتلی گرفته بودن و اونجا ساکن بودن اما باور بفرمایین که همش سرم به اونها گرم بودش. یه روز تلفنشون یادشون نیرفت و یه روز کارت شناساییشون و مسئولیت بنده هم این بود که این ناهماهنگیها رو هموار کنم. تا اینکه یه شب هم دعوتشون کردم خونه و ازشون پذیرایی کردم. راستش از لحظه ورودشون این خانوم برادرم در باب کلاسهای آموزشی که میرفت چه سخنوریهایی که نمیکرد و مدام در تلاش بود که بنده رو آموزش بده و علی قصه هذا ....خلاصه اون شب هم داشتیم صحبت میکردیم که بحث بین داداشم و زنداداشم سر خرید بالا گرفت و صد البته زنداداش گرامی نه گذاشت و نه برداشت و سر سفره برگشت و با جواب( خفه شو نفهم) دهن داداش بنده رو بست. خلاصه که اون شب زنداداش به هتل برنگشت و فرداش هم بنده باز ناز ایشون رو به جون خریدم و کلی رفتیم خرید کردیم دوباره. در تمام راه فقط فکرم پیش این بود که آیا این کلاسهای آموزشی امتحان هم میگیره از هنرجوهاش یا نه؟ آخه اینهمه افاضات در مورد کودک درون و نمیدونم مهربان باشیم و غیره و ذلک .... من که نتیجه این کلاسها رو به عینه همون شب و چه بسا سالهای پیش دیده بودم....

فقط خواستم اگه کسی از دوستان که این کلاسها رو میرن و یا دوستانی دارن که این کلاسها رو میرن اولین الفبای این کلاها رو حداقل به گوش بسپرن: آموزشتون رو واسه خودتون نگه دارین و سعی نکنین به همه توضیح بدین که چه چیزهایی یاد گرفتین تو این کلاسها... بابا به خدا اگه کسی لازم بدونه خودش یه کتاب میگیره و میخونه... بابا سرم رفتتتتتت

 

از دیروز زنداداش گرامی گیر دادن که هفته ای یکبار بیا اسکایپ میخوام چیزایی که یاد میگیرم رو بهت توضیح بدم ( وای به حال سروباهوش ). خواستم بگم زنداداش عزیز شما لطف کنین چیزهایی که یاد میگیرین رو اجرا کنین و ما هم در عمل یاد میگیریم از شما ( نگفتم چون از تبعات آموزه ها ترسیدم.... ) 

/ 0 نظر / 8 بازدید