حمایت معنوی

جایی که زمون بچگی ام توش زندگی میکردم تابستونهای خیلی گرمی داشتش. به علت ضعف مدیریت منابع آبی و ایضا به لطف خانومهای وسواسی شهرمون که همه اش در حال بشور و بساب بودن دیگه تابستونها اداره آب به هر منطقه شهر دو ساعت آب اختصاص میدادش. سیستم آب دهی هم شانسی بودش و بعضی وقتها نصف شب آب به منطقه ما اختصاص پیدا میکردش. تو اون دو ساعت کل اعضا خونه باید هم ظرفها رو میشستن و هم حموم میکردن و هم باغچه ها آب داده میشد. از قضا حموم خونه رو هم پدرم بنا به به توصیه بیخود آنا (مادر ارجمندشون )  اون سمت حیاط ساخته بود و بنده هر وقت که میخواستم برم حموم تمام فیلمهای وحشت جلوی چشمم رژه میرفتن. خلاصه چشمتون روز بد نبینه و من با یه ترس و لرزی از جن و روح و دزد و مردهای شمشیر به دست و هر چیز وحشتناکی که فکرش رو بکنین میرفتم حموم . ّحالا زمستونها زیاد سخت نبودش چون روز میرفتم اما امان از شبهای تابستون .... تا اینکه یه شب هشت سالم بودش و گریه کردم. بابام گفتش که یه حموم رفتن اینهمه سخته و من هم گفتم که اون موقع که حموم رو بردی اون طرف حیاط ساختی به فکرت نیومد که دخترم ممکنه بترسه ... حالا هم من میترسم.... بابام هم عصبانی شد که پرنده هم نمیتونه دور و بر خونه من پر بزنه اونوقت تو از چی میترسی... حالا ازون اصرار و از من انکار... تا اینکه گفتش خوب پاشو تا من باغچه رو آب میدم تو هم حموم بکن و من باغچه نزدیک حموم رو آب میدم تا تو بیای... پا شدم و بابام رو بوسیدم و جلدی رفتم حموم... واسه اینکه مطمئن بشم که نرفته اطاقش هر از گاهی صداش میکردم و اون هم از حیاط میگفتش که : نترس اینجام.... و این رویه کل تابستون ادامه پیدا کردش و من ترسم ریخت... حتی اواخر دیگه فهمیده بودم که پنج دقیقه وای میایسته و بعدش میره اما همین حمایتش باعث میشد که دلم قرص بشه....

چند روز پیش یه امتحان سختی داشتم و نتونسته بودم کل مطالب رو بخونم و ساعت ده شب بودش. با سرو باهوش که تو اسکایپ حرف میزدیم گفتم که درسم رو نتونستم تموم کنم و خیلی ناراحت بودم. سرو باهوش گفتش که اون هم دانشگاه میمونه و نمیره خونه و من هم از ساعت ده شب تا هشت صبح کلی وقت دارم و با من بیدار موندش و هر از گاهی چک میکردش که نخوابیده باشم. خیلی عجیب بود ولی نصفه شب بودش و اصلا خوابم نمیومد. از سرو باهوش تشکر کردم و خواهش کردم که اون دیگه بره خونه و من هم اصلا خوابم نمیومد و تا خود صبح درس خوندم و رفتم امتحانم رو خیلی خوب دادم . بعد امتحان که برگشتم خونه خاطرات بچگی هام یادم اومد .... پدرم با یه ترفندی منو از ترسیدن وا میداشت و همین فکر که اون باهامه منو راحت میکرد و حالا هم سرو باهوشم با اینکه کیلومترها از من دور بود اما فهمیده بود که قلق کار من چی هستش و من رو همراهی کرده بودش ... چقدر ازین رفتار سرو باهوش خوشحال بودم.... چقدر حمایتهای اینچنینی جای طرف مقابل رو تو دل آدم وسیعتر میکنه و چقدر آدم احساس آرامش میکنه... به این هم فکر کردم که من هم باید این حمایتها رو ازون بکنم و تو این افکار بودم که خوابم برد....

 

/ 2 نظر / 10 بازدید
مهدیس

چقدر خوبه که درکت می کنه.خداروشکر انشالله همیشه هر دوتون هم و درک کنید و حامی هم باشین[لبخند]

یلدا

همیشه عاشق........ همیشه دلگرم.........