در باب تخریب موزه موصل

چند سال پیش تو اتوبوس نشسته بودم و داشتم میرفتم ماموریت. راه تقریبا هشت ساعته بود و خسته کننده. جدول داشتم و کتاب و ام پی تری پلیر. از هر کدوم که خسته میشدم میرفتم سراغ اون یکی.... پشت سرم هم یه خانومی نشسته بودش با سه تا بچه و این بچه ها از خود تهران تا مقصد سر نشستن با هم دعوا میکردن و رژه میرفتن رو اعصاب من. داشتم فکر میکردم که مردمی که پول ندارن صندلی کافی رزرو کنن واسه بچه هاشون ، چرا اصلا باید بچه بیارن به این دنیای مامانی؟ لابد بالاخره یه نفر بایستی مغز ما رو بخوره و این هموطنان عزیز هم دارن واسه این امر خطیر ایفای نقش میکنن. بگذریم که انواع و اقسام فحش و داد و بیداد هم گوش بنده رو نوازش میداد و من مراقب بودم که مقنعه ام کثیف نشه با تفهایی که این بچه ها به همدیگه مینداختن. 

وسطهای مسیر بود که دیدم صداشون کمی قطع شده و صدای چیزی شبیه خش و خش میادش... تا اینکه راننده محترم اجازه دادند که بریم پایین واسه هواخوری... راستش صندلی من دقیقا قسمت وسط اتوبوس بودش و من هم کنجکاو .... میدونستم که این جز زده ها یه کاری کردن... در اتوبوس که واشد قبل از مادر بچه ها از در وسط پریدم تو.... مادر بچه ها هم از در جلو مثل یه ببر وحشی پرید و بدو بدو خودش رو برسونه به صندلی... خودم رو زدم به نفهمی که شماره صندلی رو نمیدونم و کیسه نازنینی که مادر بچه ها گذاشته بود رو صندلی ( به قصد استتار دستپخت فرزندان دلاور ) رو ورداشتم و شد آنچه نباید میشد... یک عدد ضربدر گنده رو کاور صندلی بودش و بنده هم مورد جرم رو مشاهده کرده بودم. حالا با چی این کاردستی زیبا رو ایجاد کرده بدن نمیدونم ولی حداقل یه نیم ساعتی این بچه ها رو مشغول کرده بود.... همونجا جلوی مادر بچه ها که خودش هم شریک جرم بودش گفتم که صداتون در بیاد راننده رو صدا میزنم بیاد وسط بیابون پیاده کنه  شماها رو... تا خود مقصد دیگه صدایی ازشون در نیومد.... 

بعدها مقاله ای خوندم در باب مراقبت از اماکن تحت حفاظت شهرداری که چقدر هموطنان سرافراز ما سالانه خسارت میزنن به دکه های تلفن عمومی ... به پارکها ... به دکه های پستی ... به علایم رانندگی ... و روانشناسی هم شده بود این قضیه که افرادی که در جامعه هنری و یا سرگرمی برای عرضه کردن ندارن از تخریب لذت میبرند. واضحتر بگم افرادی که قدرت خلق اثر ندارن متوسل میشن به تخریب آثار دیگران و عقده خودشون رو ارضا میکنن. همون موقع یاد همون قضیه اتوبوس افتادم که چقدر آموزش لازم هستش که به پدر و مادرها یاد بدیم که حتی در محیط بسته و طی هشت ساعت میشه بچه ها رو مشغول کرد تا به جای ایفای نقش روی صندلی اتوبوس ، مشغول بازی ویا درست کردن چیزی باشن....

دیروز عکسی رو تو یکی از خبرگزاریها دیدم که مجسمه ای آش و لاش شده و یکی از هواداران داعش دستاش رو گرفته بالا به نشانه پیروزی.... یا تو اخبار نشون میداد که این هوادارها با شلیک هر گلوله توپی چقدر خوشحالی میکنن و بالا و پایین میپرن... خوب همه ما بهتر میدونیم که این هواداران از کدوم قشری هستن و چرا الان تو کشورهای همجوار اینهمه خونریزی میکنن.  آدمهایی که هیچ وقت یاد نگرفتن که بسازن... آدمهایی که با روح بزن و داغون کن بزرگ شدن... آدمهایی که نمیدونن لذت بردن از سابیدن سنگ سخت یعنی چی؟ آدمهایی که نمیدونن لذت ساختن یه مجسمه و آرام آرام پیشرفتن یعنی چه؟ و این جمله مدام ذهنم رو مشغول کرده : 

انسانی که لذت خلق اثر را نمیفهمد، از تخریب آثار لذت میبرد..........

 

/ 0 نظر / 13 بازدید