گروه زنان شهر ما

توی شهری که زندگی میکنم یه مرکز فعالیت زنان هستش که گاهی به اونجا سر میزنم. امروز هم رفتم چون واسم ایمیل اومد که به مناسبت روز زن ویژه برنامه دارن و شرکت در مراسم رایگان هستش و هر کسی که بخواد میتونه با خودش خوراکی بیاره. من هم پاشدم و پیرکس پر از کوکو رو ورداشتم و رفتم. به احترام همه باید موادی که توی غذا هست رو باید بنویسیم و بذاریم کنار غذا که کسی اگه به چیزی آلرژی داره نخوره... بابا اینا مث ما جون سخت نیستن به همه چی آلرژی دارن...من هم نوشتم و گذاشتم کنار پیرکس... اول مراسم رقص بود که چند تا خانوم تپلی اجرا میکردن و بلی دنس بودش. البته بنده بلی که نمیدیدم و بیشتر چندتا توده چربی میدیدم .... اما توده چربی فوق‌العاده شاد و خندون... بعدش مراسم شعرخونی شروع شد و من هم با لهجه نکبتم شروع کردم به خوندن... آخرش هم مورد تشویق قرار گرفتم و کلی ازم تشکر کردن... خلاصه وقت ناهار رسید و رفتم از رو میز چیزی بخورم و راستش چون کمی چندشی هستم ترجیحم این بود که از همون کوکوهای دستپخت خودم بخورم که دیدم شش هفت تا خانوم گذاشتن ظرفو بین خودشون و با دست دارن میخورن اون کوکوهای نازنین رو... نکرده بودن یه پیشدستی بذارن دم دستشون... بعد هم میگن ما عقب افتاده و ما فلان و... نیگا کردم کمی و چشمم افتاد به دیس برنج... تا بخوام بهش برسم یه خانوم ازون توده چربیها اومد و دیس رو گرفت جلوم و گفت بیا بریم اینو بخوریم و گپ بزنیم..  خواستم بشقاب وردارم که گفت ول کن بابا بزرگه تو همین دوتایی میخوریم تعجب حالا من شنیده بودم که این انگلیسیها خیلی اه اه و پیف پیفی هستن ولی نمیدونم اینا چرا این شکلی بودن... خلاصه که بهونه آوردم راستش کمی گلوم درد میکنه و بهتره بشقاب وردارم... واستادیم و کمی حرف زدیم ازینکه اولین بچه اش رو تو شوزده سالگی به دنیا آورده و الان راننده اتوبوسه ولی چون امروز اینجا برنامه بوده بهش مرخصی دادن... بعد هم گفت که تازه نوه هم داره آخه دخترش هم تو هفده سالگی نی نی آورده و من گفتم ای دل غافل که فقط ما سرمون بیکلاه مونده... بعد هم اعتراف کرد که خیلی شاد هستش و اصلا نمیخواد ازدواج کنه و اینجوری خیلی راحته... منم سعی میکردم کا همه حرفاش رو بفهمم... در تمام مدت اونقده به دهنش زل زدم که هنوز هم نقش کج دندوناش تو ذهمنمه... اما فقط پنجاه درصد حرفاش رو میفهمیدم... ای تو روح هر کی که به لهجه بریتیش حرف میزنه ... بابا نمیفهمم .... به خدا انگلیسیم بد نیست اما اینها که حرف میزنن گاو میشم ... خلاصه که از مرکز زدم بیرون و رفتم پیاده روی... بعد هم خرید کردم اومدم خونه که وقتی سروباهوش اومد با یه میز آماده روبرو بشه و غش کنه از خوشحالی .

روز و ایامتان خوش.

/ 2 نظر / 23 بازدید
شاداب

سلام امروز تازه با وبلاگتون اشنا شدم. ميخونم و لذت ميبرم[قلب]

دلربا

سلام کتی جونم..خوبی؟ اودم که بخونم..با اجازه