عزت نفس

سال اولی که از ایران رفتم سال سختی بودش برام. من تازه و برای اولین بار از ایرن بیرون رفته بودم و هنوز نمیدونستم که جایی که رفتم با آدمهاش و یا با دور و بریهام چه جوری باید رفتار کنم. چه حرفهایی رو باید بگم و چه حرفهایی باید واسه خودم بمونه. چه مرزهایی رو باید مشخص بکنم و خلاصه یه سالی طول کشید تا همه چیز واسم جا بیافته. خوب من کلا از لحظه ای که پام رو از ایران گذاشتم بیرون کلا همسر سابق معتاد الدوله رو فراموش کرده بودم و حتی از سه سال قبل و شاید هم قبلترش از قلبم پاکش کرده بودم.... اونجا هم که رسیدم مسلما دوستای ایرانی و غیر ایرانی دور و برم میچرخیدن تا ببینن که کی میشه به این لقمه دست درازی کرد....( نمیدونم والله چرا این جمله زیاد به گوشم میرسید.... )

خلاصه که سرتون رو درد نیارم و نمیدونم که چرا هیچ کسی باورش نمیشد که کسی میتونه مطلفه باشه اما نخواد که با هیچ مرد دیگه ای هم رابطه داشته باشه.... تا اینکه زد و از بد روزگار کسی جلوی راهم سبز شد ... این رابطه بیشتر از دو ماه طول نکشید و بعد ازون تا وقتی که سرو باهوش نیومده بود من همینجور سرم به زندگی خودم و درسم بودش (علتش هم این بود که از روابط زود گذر خوشم نمیومد و هیچوقت هم نخواهد اومد نیاید واسم مسیج بذارین که داری شعار میدی .... خوب خوشم نمیاد دیگه...) فی ما بین دوستیم با سرو باهوش و ریلیشن شیپ قبلی بیشتر از یه سال فاصله بودش و هیچ رابطه جدیی این وسط اتفاق نیافتاد ... تو دانشگاه اما دوستای زیادی داشتم که باهاشون سینما میرفتم و یا غذا میپختم و روز تعطیلی میرفتم خونه شون که دور هم باشیم و حتی به یکی از دوستان آقا (حمید) خیلی اطمینان داشتم و تو هر کاری باهاش مشورت میکردم ... تا اینکه زد و یکی از دوستان حمید از دوبی اومدش شهر ما.حمید زنگ زد که خودباخته ما امروز رفتیم و یه تجارت خوب انجام دادیم و این دوستم اصرار داره که به دوستای صمیمیت بگو بیان من میخوام یه مهمونی بدم و خلاصه من هم گفتم باشه حالا که کارهاتون هم خوب پیش رفته میام . خلاصه یک عدد هم خونه ای رو هم زدم زیر بغلم و رفتیم و شام خوردیم... بعد شام احساس کردم که خوابم میادش و گفتم میرم خونه و فردا کار دارم و ... دوست حمید هم گفتش که حمید میگه خونه هاتون نزدیک هم هستش ...بریم هتل محل اقامت من تا یه بسته بدم به حمید و بعد هم براتون تاکسی میگیرم که با حمید برین به کوچه تون.... القصه رفتیم لابی هتل و منتظر شدیم و بعد هم ایشون یه چند تا برگه آورد و داد به حمید و من و همخونه ای هم  برگشتیم به خونه مون...

گذشت و گذشت ... حمید فارغ التحصیل شد و رفتش ایران و من هم همیشه به خوبی ازش یاد میکردم ... البته ازین طرف و اون طرف بعضا خبر میرسید که مثلا حمید با یه خانوم متاهل رابطه داره و من میزدم خودم رو به کوچه علی چپ که اصلا نشنیدم و یا هم طرفداری حمید رو میکردم که اون پسر خوب و با عرضه ای هستش و این چرندیات رو هم واسه خراب کردن وجهه اون میگن... دو سه ماه بعد رفتنش یه روز زنگ زد که اومدم و اگه خواستی بریم یه کافی بخوریم .. من هم با همخونه ایهای  سابق حمید (نیما و خانوم نیما )  و حمید رفتیم شام بیرون... وسطهای شام نیما و خانومش داشتن با همدیگه صحبت میکردن که یهو حمید رو به من گفتش که تو کلا آدم مزخرفی هستی و اون شب هم به من و هم به دوست تاجرم ضد حال زدی تعجب  همینجور چشمام چهار تا شد ... گفتم چرااااااااااااااااااااااا؟ گفتش دوستم شما رو بردش هتل و یه برنامه ای واسه چهارتامون .... دیگه واسه اینکه پیش نیما و خانومش قضیه رو نشه هیچ چی نگفتم و کلا با یه لبخند و تغییر موضوع سر قضیه رو بند آوردم.... اما دود داشتش از کله ام بلند میشد که آخه :  جغله...... من که اینهمه به تو لطف کردم.... تویی که مامانت صد بار به من زنگ میزد که تو همشهری من هستی و خواهر بزرگ حمید هستی... من که به اصرار مادرت اومدم و کلی دم امتحاناتم واسه خونه خشک و خالی تو رفتم وسایل خریدم... منی که تموم مشکلاتت رو به من میگفتی و من هم سعی میکردم حلشون کنم .... من واقعا چه احمقی بودم که تو رو جای دوست فرض کرده بودم.... منی که هر کسی هر چیزی پشت سرت میگفتش میگفتم که نه و اینها اراجیف هست و اصلا به ما چه و....

 خلاصه اون شب رو برگشتم خونه و کلی عصبی بودم... تا اینکه فردا صبح شد و رفتم و دانشگاه ... من و نیما با همدیگه تو یه لابراتوار کار میکردیم و از قضا ایشون هم از گندکاریهای حمید خان چند بار به ستوه اومده بودش و چند جمله ای ذکر خیر حمید رو پیش من کرده بودش و من اون موقعها جدی نگرفته بودم .... اما خودباخته ای که من باشم خیلی ناراحت بودم .... به نیما گفتم اگه از حمید خبر داری بگو بیاد یه چایی بخوریم ... گفتش که اتفاقا داره میادش که چند تا کارش رو تو دانشگاه انجام بده..عصبانی خووووووووووووب چی بهتر از این .... اومد و اولش باهاش خیلی خوش رفتاری کردم و رفتیم حتی تو حیاط دانشگاه برا هردوشون چای و کیک گرفتم... تا اینکه الکی تلفنم رو ورداشتم و به نیما گفتم اههههههههه این رفیقمون (قبلا هماهنگ شده بود شیطان) کلیدش مونده تو لابراتوار میشه تو بری و در رو واسه اش وا کنی ؟  ..... نیما پا شد و رفتش .... سرم رو بردم نزدیک گوش حمید که خوب بشنوه .... گفتم : ببین زنگ بزن دوبی و به اون دوستت بگو که من شاید مطلقه باشم اما اونی که تو فکر کردی نیستم. اون برنامه هایی که تو ذهنت هستش رو بهتره با مادر و خواهر کسانی پیش ببری که عادت دارن به این جور چیزها ( چند تا نشونه دادم از حرفهایی که نیما بهم درباره حمید زده بودش). جا خورد سبز هاج و واج مونده بودش و داشتش گوش میداد .... ادامه دادم و چند تا جمله زیبا هم نثارش کردم.... نیما که برگشت گفتم واسه دوستت آب قند بگیر .... حالش خوب نیس ....

 

تا اینکه دیشب یه ایمیلی رسید دستم ... خلاصه اش این بود که خودباخته جان من چون فکر میکردم که تو مطلقه هستی و همخونه ایت هم دختر راحتی بودش (شما بگو ولنگ و واز) فکر کردم که تو هم مثل اون هستی تعجب (جووووونم به فلسفه) وگرنه همون شب هم دوستم گفتش که این خانوم چقدر عزت نفس داره (اینجای ایمیل دیگه خنده امونم رو بریدش) .... من هم جواب دادم یعنی الان این عزت نفس رو شما میدونین که چی هستش .... اگه میدونین چی هستش که باید همین الان واسه فقدان چنین نیرویی در خودتون از طبقه چندم خودتون رو پرت کنین پایین که... چون بعضی چیزها مثل عزت نفس ذاتی هستن و متاسفانه تو یکی این یک قلم رو تا آخر عمرت هم به دست نمیاری مگه اینکه معجزه ای بشه ... التماس دعا ....

/ 4 نظر / 11 بازدید
مهدیس

راستش وقتی رفتی اون یکی وبت خیلی دلم گرفت حالا خوشحالم که اینجا هم مینویسی. حااااااااااااالی کردم با حرکتی که د حق حمید کردی[شیطان]

اعظم46

سلام حمید خان چه رویی داشته

اعظم46

منتظرم بازم بنویسی بالاخره متوجه نشدم عروسی کردید ویا هنوز عقد هستید

آوا

دوست عزیز اولین بار وبتون رو خوندم تا قسمتی سرنوشتمان شبیه هم هست خوشحال میشم در صورت تمایل بیشتر اشنا شیم