رمز گشایی حسادت

 سال اولی که اومده بودم اینجا خیلی دلم میخواست برم با.ر و   دیس..کو و ... ببینم که محیط این جور جاها چه شکلی هستش. چند بار که با دوستام رفتم نمیگم خوش نمیگذشت اما یه چیزایی اذیتم میکردش. مخصوصا صدای موسیقی بلند و یا مردایی که همه شون فکر میکردن که این دخترهایی که اینجان همه شون میمیرن که برن تو رختخواب اونا. اینو از نگاهشون میتونستم بخونم. خلاصه که من بیشتر ترجیح میدم برم آخر هفته یه کافی شاپ و یه جای دنج واسه خودم پیدا کنم و قهوه بخورم و کتاب بخونم. حتی جشن تولد و یا شب سال نو هم تو خونه بیشتر بهم حال میده.

دیشب هم واسه شب یلدا به همخونه ای گفتم که من بیرون نمیرم اما تو خونه سفره میچینم و حاضر میشم و عکس میگیرم. بهش گفتم که تو آزادی که بری با دوستان بیرون. آخه بچه ها قرار گذاشته بودن که همه با هم برن خوشگذرونی ... من که موندم خونه و واسه شب یلدا هم رشته پلوی مخصوص رو پختم. البته چون رشته نداشتم رفتم سوپرمارکت و نزدیکترین رشته به رشته پلویی خودمون رو خریدم. داشتم وسایل میز رو میچیدم که دوست همخونه ای از ولایت زنگید. این دوست همخونه ای آقایی هستن سی و یک ساله و الان نزدیک هفت سال هستش که با همخونه ای بنده دوست هستن و به علت مشکلات مالی نمی توننن بیان خواستگاری .... بگذریم ...  همخونه ای گزارش دادن که ما امشب قراره سفره بچینیم و عکس بگیریم دو تایی و ..... همینجا بود که آقای دوست فرکانس صداشون همچین رفت بالا که ترسیدم تف دهنش از پشت تلفن عبور کنه و بخوره تو صورت من تو دومتری تلفن.... بععععله دعوا شروع شد و بعد هم ما شاهد دو عدد چشم گریان بودیم که طاقت اشک ریختنشان را نداشتیم. از شما چه پنهان که این هم خانه ای را بسیار دوست میداریم. القصه ...جویای قضیه که شدم فهمیدم که آقای دوست ازینکه ایشان آنجا جان میکنند و ما اینجا رشته پلو میخوریم خیلی ناراحت شده اند..... آخه اگه دستم بهت میرسید و اجازه داشتم با دمپایی میزدم تو دهنت... آخه لامصب همین هفته پیش با دوستات رفتی شمال و حتی هم خونه ای هم خیلی خوشحال بودش که رفتی مسافرت و روحیه ات عوض شده... آخه بی مروت این دختر هفت سال منتظر تو بوده و حالا تو حتی یه لحظه دلخوشی (اونم تو خونه و با خودباخته) رو هم واسه این بدبخت زیاد میبینی؟ به همخونه ای گفتم که ناراحت نباشه و اصلا امشب رو باید حسابی خوش بگذرونیم. خلاصه دوتایی با هم افتادیم به جون سفره و یه ساعت بعدش از بس که غذا خورده بودیم هر کدوممون یه طرف ولو شدیم اما هنوز هم عمق ناراحتی رو تو چشمهای هم خونه ایم میدیدم. 

صبح که بیدار شدیم از چند تا قضیه براش مثال زدم و نهایتا براش اثبات کردم که قریب به اتفاق تمام آقایون از لذت بردن و خوش گذروندن خانومها در غیاب همسرانشون ناراحت میشن اما عکس قضیه خیلی صادق نیستش . و نتیجه این شد که دیگه هیچ وقت به آقای دوست حتی لذت خوردن یک آب نبات رو هم منتقل نکنن. اما واقعا چرا؟  واقعا فکر میکنم که اگه به جای رشته پلو مثلا بیرون رفته بودیم که دیگه باید با شکم سفره شده همخونه ای مواجه میشدیم لابد. ... واقعا بعد از هفت سال یه شادی کوچک هم باید سرپوش گذاشته بشه روش... آیا این خودخواهی نیستش؟ .... هفت سال... هفت سال....

و اما خالی از لطف نیستش که عکس رشته پلوی کذایی و سفره شب یلدا رو هم ببینین...

پی نوشت: هر کاری کردم عکس آپلود نشد لطفا بعدا بیاین ببینین. 

پی نوشت 2 : بالاخره موفق شدم که آپلود کنم.

 

 

/ 4 نظر / 18 بازدید
هامان

هنوز که چیزی نشده انقدر طلب کاره وای به روزی که ازدواج کنن و برن زیر یک سقف لابد نباید نفس بکشه دیگه[سبز]

مهدیس

خدایی من تا حالا نه دیده بودم همچین چیزی نه شنیده بودم راستش همسر من چه اونموقع که دوست بودیم چه الان که متاهلیم خیلی ذوق میکرد و میکنه که من با دوستام برم خوش بگذرونم یا با خانواده ام. طفلی هم خونه ای[ناراحت] من جای هم خونه ایت بودم رو این خصلت دوست پسرش خیلی فکر می کردم و دقت می کردم.

سایه

سلام من امروز خیلی اتفاقی از وبلاگای دیگه رسیدم به اینجا و از اینجا به وبلاگ لیلی.خیلی از پست هاتو خوندم.وبلاگت حس خوبی به آدم میده.نوشته هات به دل می شینه.خواستم تشکر کنم روز و روزگار خوش

عادله

خدايي كه فقط دوست دارن به خودشون خوش بگذره[نیشخند]