بازگشت دوباره

سلام دوستان 

بعد از چند وقت که اینجا ننوشتم و اون یکی بلاگ رو ادامه دادم احساس کردم که بعضی چیزها رو فقط اینجا میتونم بنویسم و احتیاج دارم به اینجا. اون یکی وبلاگ رو هم ادامه میدم اما اون و این فرق میکنن با همدیگه. خوب واسه اینکه اون جا رو بیشتر به این علت کار میکنم که زبانم راه بیافته ولی این کلا قضیه اش جداست. خلاصه که دوباره برگشتم. این چند وقت هم همه چی خوب بودش . دارم مقاله مینویسم و درس میخونم. 

اینجا تو کتابخونه هاشون یه سیستمی دارن به اسم گروههای محاوره. یعنی اون کسایی که میخوان زبون اینجا رو یاد بگیرن میرن و رایگان تو اون کلاسها ثبت نام میکنن. امروز هم تو یکی ازین کلاسها بودم و آقای دکتری از یک مرکز سلامت اومده بودن و داشتن درباره یه سری ناراحتی های روحی و روانی توضیح میدادن. خیلی مفید بودش. تو کلاس همه اش به مطالبی که دکتر میگفت فکر میکردم. به مرگ و زندگی .... به کسایی که ناراحتم کردن... به لحظات شادی که داشتم.... اما بیشتر از همه باز فکرم میرفت سراغ اون روزهایی که خودم رو اذیت میکردم با یه سری افکار مسموم  تزریق شده توی ذهنم .... این با من اون کارو کرد ....اون در حقم بدی کردش... اون منو آدم حساب نکردش... افکار مسمومی که کلی وقت و انرژی منو میگرفتن و باعث ناراحتی بیش از حد و اندازه میشدن.... نقشه هایی که میکشیدم که جواب این آدم رو یه زمونی اینجوری بدم که بره بمیره.... الان میفهمم که همه اینها چه اشتباهات فاحشی بودن و حتی اون آدمها هم اگه یه بدی کردن و یا هنوز هم دارن بدی میکنن رو کلا حواله کردم به کاینات. کاینات قدرتش از من بیشتر هستش و فهمش هم از من حقیر بیشتر... من بهتره که انرژیم رو بذارم رو همین کارهای علمی. ایکاش این جملات رو زودتر یاد گرفته بودم.... اما هیچ وقت دیر نیست .... همین حالا هم که نشسته ام اینجا و دارم مینویسم کلی آدم رو لیست کردم و گذاشتمشون تو بادکنک و فرستادمشون کاینات.... و به همه شون گفتم : باش تا صبح دولتت بدمد....

 

روز و ایام بر همگی شما خوش. 

/ 0 نظر / 6 بازدید