آخرین تکاپوها

یه کاسه شیر داغ کردم و با کمی کورن فلکس می خوام بریزمشون توی این معده. صبح خودم رو توی رختخواب داشتم تصور می کردم .

تصویر یه اسبی که پا به سن گذاشته و گوشتهای اضافی داره اومد تو ذهنم. موهای یال اسبم کمی خاکی بود. اما هنوز دست از تاش برنداشته بود. البته جسم اسب خیلی وقته که بازنشسته شده اما ذهنش هنوز می گه بلند شو.اسب کم کم یه تکانی به خودش می ده. هنوز قبول نداره که پیر شده و آروم آروم از پله های پیش روش شروع می کنه به بالا رفتن. 

بلند می شم و می رم آشپزخونه و شیر رو داغ می کنم. باید امروز یه مقاله ادیت کنم. بعد هم تکلیف درسم رو انجام بدم. این دو هفته آخر ... آخرین تلاشهای من. دیگه خیلی وقته که شب زنده داری نمی کنم که کارهای دانشگاه رو به موقع انجام بدم. جسمم می گه ساعت 12 شب که شد بگیر بخواب. اما ذهنم میگه کاش کمی دیگه همت کنی. گوشتهای دور کمرم داره بهم هشدار می ده. و همه و همه .....

راستی باید دندون هام رو هم مسواک بزنم. تنها کاری که معمولا به موقع انجام می شه. البته شاید هم چون عضو جسمم هستش. یعنی اگه عضو این ذهن لعنتی بود که تا الان فاتحه اش خونده شده بود.

از بس تایپ انگلیسی کردم تایپ فارسی یادم رفته. خیلی کند می نویسم. اما گفتم که بنویسم. یاد اون روزها به خیر که 18 ساله بودم و سرم پر از افکار آینده بود. الان 31 ساله هستم و فکرم پر از گذشته هستش. (ها ها ها....) واقعا این رو الان کشف کردم .یعنی همین الان که دارم می نویسم. یعنی پس نوشتن هم یه حسنهایی داره. خوشم اومد از حس الانم و خودم رو واسه یه قاشق شیر مهمون کردم. راستش می خوام گذشته رو اینجا بنویسم و از ذهنم منتقل کنم اینجا. بلکه کمی این ذهن آروم بشه. و باز هم بشم اون اسب چابک و سریع. آره این بهترین راه هستش. باید بنویسم و بریزمشون بیرون.

 می دونم که از کجا باید شروع کنم. از همون جایی که به دنیا اومدم. خیالتون تخت کلی واستون قصه دارم . 13 ساله که این قصه ها دارن تو ذهنم بالا و پایین می شن. دیگه به اندازه کافی پخته شدن و باید بیان بیرون از مغزم. 

اما الان سه ساعت وقت دارم واسه ادیت مقاله. اما میام و می نویسم شاید فرجی بشه....

/ 2 نظر / 4 بازدید
زحل

من تازه خواننده وبلاگ شما شدم میشه به من هم رمز بدید ممنون

mahtab

سلام .من تازه خواننده نوشته های شما شدم .چجوری میشه رمز و بگیرم ؟