پشتکار و کمی بی خیالی

این مطلب رو که مینویسم شاید درد مشترک خیلی از دهه شصتی ها باشه. همه ما میدونیم که کارها در سایه پشتکار ما هستش که پیش میرن و نهایتا به یک نتیجه خوب میرسن. یعنی من کاری رو سراغ ندارم که روش انرژی گذاشته باشم و نتیجه نگرفته باشم. اما من این حس عظیم پشتکار رو وقتی از دست دادم که پشت کنکور موندم. و اما من چرا پشت کنکور موندم؟ چون حقیقت کوه بودن کنکور رو پذیرفته بودم اما حقیقت قوی بودن خودم رو از یاد برده بودم. من دو بار تو عمرم کنکور دادم و هر دو بار گند زدم. دفعه دوم سر جلسه خوابم برد از بس که نا امید بودم و تصمیم داشتم که همون روز عصری خودم رو بکشم. اما ترسیدم و نکشتم .... نکته جالب این وسط این بود که من همه اون سئوالات رو بلد بودم اما من از بس تستهای سخت رو تمرین کرده بودم و اعصاب خودم رو خط خطی کرده بودم که دیگه حتی سئوالات آسون رو هم نتونستم جواب بدم. یعنی اگه اعصابم کمی راحت بود و بیخود خودم رو اذیت نمیکردم و مسلما هم نتیجه عالی میگرفتم. شاید کمی بی خیالی چاره این درد بود. 

یه مثال دیگه دارم براتون. روزهای اولی که اومدم بلاد غربت توی خوابگاه می موندم و اما به علت مشکلات زیادی که اونجا داشتم و صد البته چون خوابگاهمون آشپزخونه نداشتش بعد از یه سال با یه دختر هموطن بالاجبار هم خونه شدم. زیاد کسی رو نمیشناختم و اون موقع همین خانوم هم تنها مورد در دسترس بود. روز ی دو ساعت درس میخوند و بقیه همه اش تفریح بود و خرج کردن پول پسرها... خلاصه به همه کارش میرسید. اما اذیتهای آنچنانی هم داشتش. ما چون خونه بدون اثاثیه کرایه کردیم مجبور شدیم که نفری به دونه ازین کمدهای پارچه ای بخریم. کمدها جنسشون پارچه ضخیم بود و با یه اسکلت فلزی که توش جا سازی میکردیم . یکی از دوستان من چند ماه پیش ازین کمدها خریده بود و من که رفتم خونه اش که بهش کمک کنم و وقتی که خواستم کمدش رو جا بزنم بهم گفتش که ولش کن خیلی سخته. و پشت بندش تاکید کرد که حتما باید یه مرد بیاد و جا بزنه این فلزها رو و کار ما خانومها نیستش. این قضیه موند تو ذهن من و حالااااااااااااااا نوبت رسید به کمد خودم. .... تو ذهنم قکر خوبی کردم و دویدم و رفتم کوچه و دو تا تکه آجر پیدا کردم و افتادم به جون اون فلزها و کمدم. زدم کل فلزها رو کج کردم و یه کمد کج و کوله ساختم. تازه زدم یه طرفش رو هم پاره کردم. ....و اما هم اطاقی یه دختری یود که بیست سانت از من کوتاهتر بودش و من هم منتظر بودم که بیاد و واسه نصب کمد از من کمک بخواد و من هم بگم نههههه چون خیلی اذیتم کرده بود. شب شد و اومد خونه. کم کم و آروم آروم فلزها رو به هم نصب کرد و پارچه رو کشید رو کمد و یه کمد سالم تحویل جامعه داد.....میدونین چرا من نتونستم این کار رو بکنم ؟ چون قبلا یه نفری واسه من کار کمدسازی رو یه غول معرفی کرده  بود و این رفته بود تو مخ من .... دختره ریزه میزه همچین کل کمد رو سرهم کردش که دهنم واز موندش....

هزاران هزار ازین مثالها دارم و وقتی که واسه همکلاسیهای دوران دبیرستانم تعریف میکنم اونها هم ازین درد مینالن. ما بیخیال نیستیم... ما مدام به دنبال استرس هستیم. ... ما همه اش به دنبال نمیشه ها هستیم... ما نا امید هستیم.... و اما چرا ؟؟؟؟؟؟

/ 5 نظر / 9 بازدید
دلربا

سلام خودباخته جونم...مباررکهههههههههه..الهی خوشبخت بشی....ببخش دیر اومدم تبریک بگم....خوشحالمممممم

یلدا

عالیییییییییییی بود! و نگاهت به مسائل عالیییییییییییییییی تر عروس خانم!

پرنیان

دوست عزیز تازه امشب با وبت اشنا شدم و چیزی حدود 2 ساعت داشتم میخوندم خوشحالم که بعد اون زندگی تلخ روزهای خوبی رو میگذرونی خوشحال میشم به منم سربزنی و در صورت تمایلت تبادل لینک کنیم

سنا

سلام تازه با وبت آشنا شدم ..میشه یگی کدوم کشور درس می خونی؟ در ضمن از نوشته هات خوشم اومد..می تونم لینکت کنم؟

یه خاموش

سلام عزیزم. چرا اینقدر دیر به دیر مینویسی. ما که از عروس شدنت کلی ذوق کردیم. خوب زودتر از خودت خبر بده تا ما هم تو خوشحالیها و ( خدانخواد ناراحتی هات) شریک بشیم. بوس.