کلا من از بچگی آدم ایده آلیستی بودملبخند. یعنی صبح زود پا میشدم و از تمیز کردن خونه لذت می بردم. حس انجام کارها قبل از موعد مذکور همیشه من رو خوشحال می کردش. همیشه سعی می کردم که اولین باشم و دومین بودن کلا برای بنده معنی نداشت. تا اینکه زن بابام و خواهرام و پشت بندش بابام و برادرهام با هم دعوا کردنگریه. کلا سه بار کتک کاری کردن. خیلی وحشتناک بود. من سیزده ساله بودم. یک آن داداش بزرگه و بابا پریدن به هم و حالا نزن کی بزن. بابام که افتاد رو زمین فکر کردم که مرده. بعد هم داداشم با پا زد و تمام شیشه های خونه رو آورد پایین. شیشه ها یکی یکی می شکستند و از پای برادرم خون راه افتاده بود. خونه یک حیاط خیلی بزرگ بود و دورتادورش اتاق و پنجره. حالا اگه فکر کنین که یکی از اون پنجره ها جون سالم به در برد البته که در اشتباهید. فقط شیشه دستشویی سالم موند اون هم چون دو متر از زمین فاصله داشت و بروسلی هم نمی تونست اون شیشه رو بشکنه دیگه چه برسه به برادر بنده ....همه به جون هم افتاده بودند و من هم اون وسط همش گریه می کردم. تا اینکه با وساطت عموها و دامادها دعوا پایان یافت . البته هیچ وقت علت اصلی اون دعواها رو نفهمیدم ولی فکر می کنم که سر ارث و میراث بابا بود.

در هر حال بعد اون قضایا و اتفاقات تلخ بعدی وسواس فکری من شروع شد. البته اون موقع ها متوجه نبودم اما  دو ماه پیش که داشتم علل ضعف این ذهن مفلوک رو بررسی می کردم به این نتیجه رسیدم. بله همه مشکلات ذهن من برمی گرده به اون دوران که می نشستم و ساعتها فکر می کردم و فکر می کردم ... می بافتم و می بافتم.... البته فکر نکنین که ذهنم کند شد نه خیییییی...ر  همیشه شاگرد اول و گل سرسبد مدرسه بودم . آخه اون موقع ها جوون بودم و هنوز سلول های خاکستری مغزم تولید مثل انجام می دادند. تا اینکه گذشت و گذشت. اتفاقات تلخ همینطور ادامه پیدا کردند و بنده همچنان به شغل شریف بافتنی ادامه می دادم. تا اینکه کنکور شد . دیگه نتونستم و امونم برید. نتیجه خوب ....خیلی هم بد نشد اما ... 

الان که دارم دکترا می خونم راندمان پایین کاریم باعث شد که به فکر بیافتم. آخه چرا؟ آخه چرا من که اینهمه صبح زود پا می شم و دوست دارم مفید کار کنم نمی تونم. آیا من دختر تنبلی هستم؟ آیا من احمق هستم ؟ آیا من مفت خور هستم؟ راستش این سئوالات رو روزی هزار بار از خودم می پرسم و باز تکرار می کنم. یعنی این وسواس فکری رو چطور می تونم از خودم دور کنم؟ به یک نتیجه ای رسیدم. به جای اینکه memory خودم رو مصرف کنم بذار همه رو بریزم بیرون. آره بذار بریزم بیرون و راحت بشم. به جای اینکه این CPU همش تو loop گیر بکنه بذار بقیه کمکت کنن. آخه دختر من... عزیز من ... اینهمه با خودت مرور کردی چیزی عوض شد ؟ ... نشد که. ... بذار کمی هم دیرون بخونن و بارت کمتر بشه بلکه کمی سبکتر بشی..... بلکه فرجی شد.....